تبليغاتX
دريچه اي به سوي هستي

88/11/17

نقدی صریح بر مواضع علی مطهری فرزند مرحوم شیخ مرتضی مطهری

سیر پر شتاب حوادث التهاب آفرین سال جاری راقم سرنوشت مردمان تمدنی است که در تقابل سنت و مدرنیته، گروهی از ظن خود در سودای احیای سنت و گروهی به باور خود خواهان حذف سنت و غلبه مدنیت غربی بر ساختار سنتی جامعه شرقی ایرانی اند و گروه سوم در کشاکش یافتن راه بینابین و زدن پلی راهگشا به سوی تمدن امروزی با تأکید بر هویتهای ملی و میهنی و دینی مردمان این سرزمین و افسوس که اکنون دوره افراط گرایان است و انزوا و رکود و سکون دلسوزان و خوشفکران.

جناب علی مطهری از میانه روها و اعتدالیون اصولگرایی است که اعتقاد دینی  مبنای اظهار نظرهایشان است. فعالیتهای ایشان بعد از انتخابات پر حرف و حدیث خرداد امسال نمونه ای از تلاشهای صادقانه و از سر دلسوزی ایشان است که البته برخی از مواضع ایشان نیازمند نقد جدی بوده و پاسخگویی منصفانه ایشان را طالب است. تلاش ایشان در جهت خروج از تلاطم کنونی حاکم بر جامعه و ابرهای تیره و تار موجود بر فراز آن مایه تقدیر و شایسته قدر دانی است. فضای غبار آلود و غم بار کنونی جامعه ما در بستر خود امید توده های فرهیخته و جوان را بر کنار رفتن ابرهای ستم و ریا همراه دارد.

اما ایفای نقش میانجی و طرفین ماجرا را به یک چوب راندن در میدانی که هیچ حاکم و قانونی وجود نداشته باشد، صد البته پسندیده و راهگشا ست. ولی در کشوری که قانون دارد و وظایف و اختیارات هر کس به خوبی در آن مشخص شده است، میانجی گری محلی از اعراب ندارد. وحدت  فقط حول قانون پذیرفتنی است و نه هیچ شخصیت حقیقی و حقوقی. چرا که هر کسی با هر اختیار و توانی، مظروفی در ظرف قانون اساسی است. باید در ماجراهای امروز به قانون برگشت. حداقل در خفا و در خلوت خود کتاب قانون را روبروی خود گذاشته و وجدانهای نخفته را قاضی کرده، قضاوت عادلانه و دور از حب و بغض های شخصی داشت.

از انتقادات امثال مطهری و توکلی به میرحسین ملت است که ایشان رئیس دولت نهم را دروغگو خوانده اند و حال آنکه چنین نیست. این ایرادی است که در خطبه های 29 خرداد نیز تکرار شد. انصاف دهید ماجرای هاله نور، تکذیب هاله نور، ربایش در بغداد، تولید انرژی هسته ای توسط نوجوان در منزل و ... چیزی جز دروغ است؟ آمار های خدشه دار چیزی جز دروغ گویی و عوام فریبی است؟ داستان سهام عدالت در وقت انتخابات و توجیه های آن جز دروغ به ملت چیز دیگری است؟ ادعای آزادی مطلق در ایران دروغ نیست؟ برادران منصف! کلاهتان را قاضی کنید، دروغ را تعریف کنید و ساده و بی آلایش مقایسه کنید. در مورد گذشتن از حق خود، به فرض که موسوی از حق خود گذشت و به قصد تلطیف فضا و خوابیدن بحران حکومت ساخته، ردای قدرت را بر طماعان قدرت، بخشید، او چگونه می تواند در فردای قیامت پاسخ این همه خواهندگان تغییر را بدهد؟ برای خیانت امروزش چه جوابی دارد؟ چرا او باید از خواسته های ملت عقب نشینی کند تا دروغ و ریا و مکر بر کشور همچنان بتازد و بتازاند؟ این همه جوان مدافع تغییرات اساسی در سیاستهای هیات حاکمه را چگونه حذف می کنید؟ اگر فضای غبار آلود کنونی قدرت مقابله با کژی های دولت را از نمایندگان ملت گرفته، به صف ملت بپیوندید. اگر مراجع غیر پاسخگوی قدرت خواهان مقابله با کژی های دولت هستند باید پاسخ دهند که چرا به روی کار امدن چنین دولتی با توسل و تمسک به ابزارهای در دسترس خود و با انواع ترفندها همت بی شائبه گماشتند؟

ان شاء ا... که انصاف و قضاوت عادلانه بدون پیشداوری، امثال مطهری ها را به دامان ملت باز خواهد گرداند.

 

نوشته شده توسط افق در 21:43 |  لینک ثابت   • 

88/11/12

جنبش سبز در راه گذار به دموکراسی

 حسن شریعتمداری

جنبش سبز بیشتر در توالی تاریخی جنبش اصلاحات است تا در امتداد آن. در طول این دوازده سال و اندی که از پیروزی خاتمی در انتخابات خرداد ۷۶می‌گذرد، در جامعه تغییرات مهمی بوقوع پیوسته‌است. جوانان که مهمترین عامل بروز جنبش اصلاحات و جنبش کنونی ایران هستند، در سال ۷۶ هنوز به رابطه‌ خود با نظام برآمده از انقلاب پایان نداده و به استقلال ذهنی و تجربه‌ عملی حاصل از دوازده سال مبارزه برای کسب حقوق شهروندی نایل نگردیده‌بودند. آنان دسترسی شگرف‌آور کنونی را به جهان بیرونی از طریق اینترنت و کتاب و تلویزیون نداشتند و به انقلاب و جنگ و نظامیان برآمده از آن و ولی فقیه جاگرفته بر تعصب و جمود و منافع مادی را نمی‌توانستند به وضوح کنونی در مقابل خواسته‌های خود و دشمن آزادی، رفاه و حقوق شهروندی ببینند. بیکاری، ناامیدی و بی‌آیندگی نیز آنان را در مقیاس کنونی تهدید نمی‌کرد. دنیای متمدن هم در شکل  امروزی در مقابل جمهوری اسلامی نایستاده بود و تعارض با جهان و خطرات گوناگون حاصل از آن هرچند وجود داشت ولی هنوز برای عموم مردم و بخصوص جوانان در جزئیات خود که به مدد شبکه‌های ماهواره‌ای و اینترنتی حاصل آمد، آشکار نبود.

جامعه‌ مدنی هنوز در حد کنونی خود نیز شکل نگرفته بود و جنبش مستقل دانشجویان، زنان، کارگران، ملیت‌ها، اقوام و ادیان در شکل کنونی وجود نداشت. هنوز وبلاگ‌ها جای رسانه‌های رسمی را نگرفته بود تا جوانان بتوانند با هم تبادل افکار داشته‌باشند و از فیس‌بوک و توییتر و موبایل و دوربین دیجیتالی، آنهم در دسترس همگان، خبری نبود.

جنبش اصلاحات با پیروزی چشمگیر خاتمی بر ناطق نوری در دوره‌ای اتفاق افتاد که قشر میانی جامعه به اندک بازگشایی‌ در فضای سیاسی و زندگی اجتماعی امید بسته  و قشر فرودست به امید بهبود وضعیت زندگی مادی، با خوش باوری تمام و بدون توجه به محدودیت‌های ساختاری و تنگناهای قانونی نظام ولایت فقیه دل به گفتار دل‌انگیز و امیدوارکننده خاتمی سپرده بود. خود آقای خاتمی نیز در چنین توهمی نسبت به ظرفیت‌های نهفته‌ قانون اساسی و قابلیت انعطاف اسلام انقلابی در تطابق با وضعیت جدید با دیگران شریک بود. او در ضمن از حمایت آقای رفسنجانی، که در آن زمان هنوز چهره‌ بسیار متنفذی در نظام بود و خطر حذف خود را در آینده دریافته بود، حمایت می‌شد، و علاوه برآن، عده‌ قابل توجهی از کارورزان نظام و دگراندیشان دینی که دچار تحول فکری شده و به تعریفی از دموکراسی در تعبیر خاص خود نایل آمده‌بودند، از او حمایت می‌کردند.

در طی ۸ سال ریاست جمهوری آقای خاتمی اصلاحات هرگز تعبیر واحدی نیافت. درمیان طیف گوناگونی از اظهارنظرها و پس از رویارویی دولت خاتمی با حوادث گوناگون و مشکلاتی که اصول‌گرایان، سپاه ،‌نیروهای امنیتی و دستگاه رهبری برای او بوجود می‌آوردند، دو تعریف حداقلی و حداکثری از اصلاحات بدست آمد. تعریف حداقلی که بیشتر در بین طیفی که بعدا به اصلاح‌طلبان حکومتی موصوف شدند، رایج شد  تعریف حجاریان بود که هدف اصلاحات را تغییر نظام سلطانی به مشروطه‌ دینی می‌دانست، یعنی محدود شدن اختیارات ولی فقیه بحدی که گردش قدرت را در نهادهای حکومت طی انتخابات معمول در جمهوری اسلامی بین نخبگان برآمده از انقلاب و خودی‌های دهه‌ ۶۰ و نیمه‌ اول هفتاد و اصولگرایان تکیه زده بر مسند قدرت ممکن سازد.

ولی تعریف حداکثری که با تکیه بر وجوه دموکراتیک‌تر جنبش بدست آمد و بیشتر به جنبش اصلاحات به معنی یک روش برای دموکراتیزاسیون نظام حکومتی در ایران توجه داشت، این جنبش را جنبشی برای گذار به یک دموکراسی تعریف می‌نمود.

هر دوی این تعاریف در درون این جنبش تکوین‌یافته و هنوز قانون اساسی جمهوری اسلامی را دارای ظرفیت‌هایی می‌دانست که می‌توانست محمل مناسبی برای تحقق این خواسته‌ها باشد. جنبش سبز در آغاز پیدایش خود اما تلاشی دیگر بود که به کمک رای ملت و انتخابات نخبگان برآمده از انقلاب و دور از قدرت را به دایره قدرت حاکمیت تحمیل کند و گردش قدرت را حداقل در میان بخشی از جامعه میسر سازد. کمپین انتخاباتی خاتمی و سپس موسوی و کروبی پا گرفت و با تقلب انتخاباتی نظام یافته‌ احمدی نژاد و سپس طرفداری صریح آقای خامنه‌ای از آن، همگان را به این نتیجه رساند که دل بستن به چرخه‌معیوب انتخابات با نظارت استصوابی شورای نگهبان ونظارت و اجرای وزارت کشور در تعادل قدرت کنونی بدون نظارت بین المللی و حذف نظارت استصوابی ، در غیاب مطبوعات و رادیو تلویزیون آزاد و احزاب غیر وابسته به حکومت نتیجه‌‌ای جز افزایش سرخوردگی و تنش اجتماعی ندارد.

این تجربه بار دیگر چشم‌های همگان را به روی حقایق اساسی و ماهوی نظام ولایت فقیه گشود. این بار جامعه‌ مدنی به میدان آمده و با تجربه‌ قابل ملاحظه‌ای حاصل از دوره‌ اصلاحات مطالبات اجتماعی خود را مصرانه پی‌گیری می‌کند و بسیار واقع‌گرا و شجاع و پیگیر و پخته و آبدیده از مبارزات ۱۵ ساله‌ خود با استبداد، بند ناف خود را از توهمی که هنوز سران اصلاحات دچار آن هستند گشوده و استقلال خود را بدست آورده است. در دوره‌ اصلاحات ایده‌آل استراتژیک اصلاحات که هرگز جرات اقدام به آن را بدست نیاوردند، ایجاد فشار از پایین برای چانه‌زنی در بالا بود. یعنی جامعه‌ مدنی وسیله‌ کسب امتیازی برای بازی نخبگانی بود که با قدرت گرفتن ولی فقیه و سپاه، دایره را برای خود تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌دیدند. با این حال جنبش سبز بر عکس از نخبگان برکنار شده از قدرت استفاده می‌کند تا هزینه‌ مبارزاتی خود را به سطح قابل قبول‌تری برساند و البته اگر این نخبگان بخواهند و بتوانند که خود را از پندارهای محدود و متناقض قبلی که هم چنان بر فضای تفکر اغلب‌شان حکومت می‌کند، رهایی بخشند آنان را برای تعامل و چانه زنی با حکومت و در صورت اثبات لیاقت برای رهبری سیاسی خود انتخاب کنند.

جنبش سبز نیز از درون یک انتخابات متولد شد ولی این‌بار از همان ابتدا ناکام از برخورداری از قدرت حکومتی بود و آزاد از آن و متکی بر تجربه و توان خود و آگاه به محدودیت‌های نظام ولایت فقیه در تحقق دادن به مطالبات مدنی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنان و در عین حال واقع‌گرا، دارای انعطاف و برخوردار از دانش و تکنیک و عزم و اراده‌ای قطعی برای نیل به هدف به میدان آمد. جنبش سبز، جامعه‌ مدنی و نظامیان را در مقابل هم قرار داد. در حقیقت سپاه حکومتی و جامعه‌ مدنی هر دو موجوداتی هستند که نطفه‌شان در دوره‌ی دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی منعقد شد، یکی با واگذاری بودجه و اختیارات برای بازرگانی و داد و ستد در شرایط تنگناهای اقتصادی به سپاه و نهادهای امنیتی و دیگری با پیش بردن سیاست تعدیل اقتصادی و اندک تسامحی در فضای سیاسی.

این دو نوزاد در دوران ۸ ساله‌ی ریاست جمهوری خاتمی دوران رشد خود را گذراندند. سپاه اهداف خود را تعریف و آهسته و پیوسته بسوی یک حکومت کاملا نظامی پیش رفت و جامعه‌ مدنی افتان و خیزان به خود‌آگاهی، بیداری، دانش و تجربه خود افزود و به مرحله‌ای از رشد رسید که جنبش‌های مطالباتی مانند جنبش‌های زنان، دانشجویان، جوانان، ملیتها واقوام و ادیان را بوجود آورد.

انتخاب احمدی‌نژاد اعلام ورود رسمی سپاه به قدرت بود و انتخابات این دوره اعلام ورود رسمی جامعه‌ مدنی به دوره‌ای که آنرا محاصره‌ مدنی می‌نامم. اینک جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه در بین منگنه و فشار دو سنگ آسیاب درحال اضمحلال و فروپاشی است. سپاه با اشتها می‌رود تا با تصاحب کامل چند ارگان باقیمانده مانند مجلس، اطلاعات، روحانیت، دادگستری، مجمع تشخیص مصلحت نظام، آستان قدس رضوی و بیت رهبری، رسما حکومت نظامی خود را اعلام کند. از سوی دیگر جامعه‌ مدنی می‌کوشد تا با مبارزات علنی و آشکار و با برخورداری از پشتیبانی اقشار دیگر اجتماعی، جلوی این پیشرفت را گرفته و همزمان نظام ولایت فقیه را که ناتوانی خود را در برآوردن خواسته‌های آنان نشان داده با فشار مستمر خود که اینک به سطح خیابان‌ها کشیده شده از پای در آورد و سرنوشت خود را بدست گیرد، که این فشار را محاصره‌ مدنی نام گذاشته‌ام.

به این ترتیب می‌بینیم که هر دو موجود غول آسا، که حاصل بیست سال اخیر عمر جمهوری اسلامی هستند حیات خود را در گرو گذار از نظام ولایت فقیه و جمهوری اسلامی، حداقل در روایت ده ساله‌ نخستین آن می‌دانند. هر دو موجود نیز برای مبارزه، بخشی از نخبگان روحانی و غیر روحانی متعلق به دوره‌های نخستین انقلاب را بعنوان وسیله‌ای برای تحقق اهداف خویش در استخدام دارند. سپاه از وجود رهبر و ارگانهای متعلق به او همچون شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری، بخشی از روحانیت و اطلاعات سود می‌برد و مصباح، جنتی و یزدی را در استخدام خود دارد و جامعه‌ی مدنی از وجود خاتمی، موسوی، کروبی، هاشمی رفسنجانی و اصلاح‌طلبان حکومتی سود می‌برد.

این تنها چهره‌های نظام و مخالفین آنها از طیف نخبگان انقلاب هستند که هنوز در آرزوهای خود بازگشت به ارزشهای انقلاب را می‌پرورانند که البته هر دو دسته از آن تصوری آرمانی و گاهی متخالف و متضاد با دسته‌ دیگر دارند. ارزشهای که نه تنها هیچ افتخاری به آنها نمی‌توان داشت بلکه هر چه بوده به بایگانی تاریخ سپرده شده است.  هر دو بازیگر اصلی دوران کنونی یعنی نظامیان و جامعه‌ مدنی، مدتهاست از آنها فقط بعنوان ابزاری برای خنثی کردن بازیهای سیاسی طرف مقابل در بازی پیچیده‌ شطرنج مبارزات کنونی، استفاده می‌کنند. واضح است که تصویری که از بازیگران اصلی جامعه‌ ایران در وضع کنونی داده شد، تصویری کلی است وگرنه جنبش سبز شامل همه گونه تعلقات فکری، فرهنگی و سیاسی بوده و رنگین کمانی از مطالبات سیاسی-اجتماعی و مدنی را در بر دارد. ولی با وجود این تنوع و گوناگونی می‌توان به وحدت رویه در پیگیری گام به گام و افزایش مستمر و مسالمت‌آمیز فشار برحکومت و تنگ کردن حلقه‌ محاصره‌ مدنی بر گرد حکومت با افزایش سطح خواسته‌ها و رادیکالتر شدن اهداف آن پی برد و به این یگانگی در ماهیت و رنگارنگی و تنوع در گرایش‌های موجود اذعان داشت.

جنبش سبز در اهداف خود روز به روز رادیکالتر می‌شود و اگر منظور از اصلاح‌طلبی را حفظ این اهداف در چارچوب جمهوری اسلامی و قانون اساسی بدانیم، مدتهاست که از آن عبور کرده است. ولی اگر هدف از اصلاحات را گذار گام به گام و مسالمت‌آمیز به یک دموکراسی پارلمانی و تکثرگرا بشمار آوریم، هیچ نشانی از گذار از اهداف دموکراتیک به اهدافی نظیر آرمان‌های استبدادی طبقاتی- ناسیونالیستی- جدایی طلبی و غیره در آن به چشم نمی‌خورد. از لحاظ روش مبارزاتی نیز تاکنون روش مبارزاتی جنبش سبز بسیار منطقی و مسالمت آمیز و عاری ازخشونت بوده است. با وجود تمایل نظامیان به تزریق خشونت به جامعه، و صحنه‌ سازی‌هایی مانند آتش سوزی و غیره، با خویشتن‌داری تحسین‌آمیزی توانسته‌اند خصوصیت مسالمت‌جویانه را حفظ کنند.

البته از عاشورای امسال و بخصوص پس از فوت آیت الله منتظری، علائمی از بروز خشونت‌های موضعی در جنبش سبز نیز مشاهده می‌شود که ارزش دارد به آن پرداخته شود، هرچند در وجه غالب این خشونت‌ها صحنه‌سازی‌های امنیتی و سناریوهای طراحی شده است.

باید توجه داشت که جنبش سبز در گسترش اجتماعی خود بتدریج و بخصوص پس از فوت آیت الله منتظری٬ در جذب بخش‌های سنتی‌تر جامعه موفق عمل کرده است. این بخش‌ها هستند که می‌توانند تاثیر قاطعی در افزایش توان مبارزاتی جنبش سبز داشته باشند و این جنبش را از جنبش طبقه‌ میانی شهرهای بزرگ به یک جنبش سراسری و ملی تبدیل کنند. فقدان یک رهبری سیاسی با کفایت می‌تواند بر کیفیت جنبش سبز هم در اهداف آن و هم در روشهای مبارزاتی آن تاثیر بسزایی داشته باشد. اقشاری که جدیدا وارد جنبش سبز شده‌اند دیگر خودکفایی و خودگردانی لازم را برای تسلط بر آرمان‌ها و روش‌های مبارزاتی خود ندارند و به آسانی می‌توانند تحت تاثیر واکنش‌های عاطفی و یا اشخاص ماجراجو و جاه‌طلب و یا جریان‌های انحرافی، اهداف را از نیل به جامعه‌ای دموکراتیک به سمت استبدادی جدید و روش‌ها را از روش‌های مسالمت آمیز و مبتنی بر خرد به روش‌های خشونت‌آمیز و حتی درگیری‌های مسلحانه و مبتنی بر عکس‌العمل و احساسات کنترل نشده، سوق دهند.

در این مرحله است که دیگر روش خودجوش و متکی بر خود و شکل شبکه‌ای و خودرو، با شعار هر ایرانی یک رسانه یا هر ایرانی یک ستاد جواب نمی‌دهد. رهبری برآمده از انتخابات تاکنون از ایفای نقش با کفایت سیاسی خودداری کرده است. البته برای نگارنده محدودیت‌های رهبران جنبش سبز و فشارهایی که به آنان وارد می‌شود پوشیده نیست و هم چنین درجه استقامت و پایداری آنان که باعث ستایش هر ناظر منصفی است نیز نباید فراموش شود. ولی با این وجود در مقام تحلیل و توضیح کاستی‌ها به هر علتی که وجود داشته باشند و حتی اگر تحمیل آنها از طرف مقابل باشد، قیمت خود را از پردازنده آن خواهند خواست و ما در اینجا متذکر می شویم که چه قیمتی را جامعه با وجود این کاستی‌ها خواهد پرداخت و راه حل آن چیست، وگرنه واضح است که منظور ایرادگیری از رهبران کنونی جنبش سبز نیست. بهرحال این رهبری باید راه حل سیاسی عرضه کند.

جنبش‌های مطالباتی اگر در مسیر خود به سد غیر قابل عبوری برخورند و راه حل سیاسی برای گذار از این موانع در مقابل آنان نهاده نشود به انحراف کشیده می‌شوند و از آرمانهای اولیه دور خواهند شد، یا سرکو ب می شوند و به کمون می‌روند تا در فرصت‌های بعدی و بشکل انفجارهای مهار نشدنی اجتماعی بروز کنند و یا راه خود را کج می‌کنند و آینده‌ جامعه را به بیراهه می‌کشانند. اکنون جنبش سبز در نقطه‌ عطف گذار از طبقات میانی به اقشار کمتر آگاه اجتماعی است و هم چنین به سد محکمی از مقاومت نیروهای استبدادی برخورده است. ایجاد یک رهبری سیاسی با ارائه‌ راه حلی برای عبور از این تنگناها مهمترین اولویت جنبش سبز است.

برای روشن شدن قضیه به انقلاب ۵۷ باز می‌گردم. در انقلاب ۵۷ ابتدا و بلافاصله دو رهبری سیاسی با دو پروژه‌ جداگانه در تقابل هم قرار گرفت. آیت الله خمینی می‌گفت شاه باید برود و اسلام سیاسی باید بیاید و آیت الله شریعتمداری می‌گفت باید به قانون اساسی ۱۹۰۶ مشروطه بازگشت و حکومت قانون باید ایجاد شود. پروژه‌ دوم با ورود سریع اقشار سنتی به حوزه‌ مبارزاتی، شانس برخورداری از اقبال عمومی را از دست داد٬ زیرا این اقشار به یک کاریزمای انقلابی که با مدرنیزاسیون فرمایشی دوره‌ شاه مخالفتی بنیادین داشته باشد بیشتر خود را نزدیک می‌دید. اسلام مدنی را بر نمی‌تافتند، چون جامعه‌ مدنی، گسترش اندکی داشت و اقشار میانی قدرت کافی و آگاهی لازم را نداشتند. ولی به هر صورت وجود یک پروژه‌ سیاسی مانند «شاه باید برود » باعث شد که رهبری توان کنترل اجتماعی را داشته باشد و جامعه‌ ایران٬ بخش‌هایی از حکومت شاه و جامعه‌ جهانی آن روز را با خود همراه کند. اپوزسیون شاه همراه با مبارزه، مشغول مذاکره با حکومت و قدرت‌های جهانی شد و انقلاب را با مسالمت به ثمر رساند.

امروز جنبش سبز به یک پروژه‌ سیاسی احتیاج دارد که نقطه‌ اشتراک گذار مطالبات انباشته شده‌ اجتماعی از سدهای موجود باشد. این پروژه می‌تواند برگزاری انتخابات آزاد تحت نظارت سازمان ملل باشد. رهبری برآمده از انتخابات یعنی موسوی و کروبی، با ارائه‌ راه حل مثبت و ایجابی تبدیل به رهبری سیاسی می‌شوند. با ارتقاء سطح جنبش می تواند در آینده خواست انتخابات آزاد را به خواست رفراندوم تعیین نوع نظام تبدیل کرد ولی در مرحله کنونی، انتخابات آزاد می‌تواند همراه با خواست برکناری احمدی نژاد از قدرت و لغو نظارت استصوابی راه را برای برگزاری یک انتخابات سالم و منصفانه هموار کند و هم شعارها و خواست‌ها را بر حول یک پروژه‌ مشترک متمرکز کرده به آنها انسجام ببخشد و هم روش‌های مبارزاتی را به سمت مسالمت و خرد سوق دهد و علاوه بر آن راه را برای مذاکره، با بخش‌هایی از نظام که به عقل و خرد بیشتر تمایل دارند بگشاید.

بدون وجود یک پروژه‌ سیاسی، تظاهرات اعتراضی بتدریج از رادیکال‌ترین شعارها تبعیت خواهد کرد و جاذبه‌ خشونت و ماجراجویی و مقابله به مثل  گروه‌هائی را به خود جذب می‌کند. این کار با فرهنگ بخش میانی در تعارض است و هزینه‌ آن برای کسانی که چیزهایی نیز برای باختن دارند قابل تحمل نیست. بتدریج میدان  مبارزه از بخش میانی تهی می‌شود و سپاه و نیروهای نظامی با گروه‌هایی رودررو خواهند بود که با فرهنگ آنان آشنایی بیشتری دارند و خود را هماورد آنان می‌شناسند و از طرف دیگر رودر رویی عریان و خشونت‌آمیز راه را برای توجیه حکومت نظامی و در نهایت حکومت نظامیان هموار می‌کند و ملت امنیت را که بشکل همه جانبه‌ای این بار نه فقط از طرف نیروهای بسیج و لباس شخصی‌ها، بلکه از طرف بخش‌هایی از معترضان نیز به خطر افتاده می‌بیند، به آزادی و مطالبات دیگر اجتماعی ترجیح خواهد داد و بحران به نفع نظامیان حل خواهد شد.

این همان سناریو طراحی شده از طرف سپاه است که باید در دام آن نیافتاد. چاره در این دام نیافتادن فقط نصیحت به تظاهرکنندگان نیست که از شعارهای حداکثری و روش خشونت‌آمیز دوری کنند بلکه بیشتر ایجاد رهبری سیاسی و اتحاد ملی بر حول پروژه‌ی مشترک سیاسی است.

اکنون دیگر ولی فقیه فصل‌الخطاب گروهای متخاصم اجتماعی نیست. صندوق رای فصل‌الخطاب جامعه‌ی ایران کنونی است همانطور که فصل‌الخطاب همه‌ جوامع متمدن و یا در آستانه‌ی ورود به تمدن مدرن جهانی می‌باشد.

 

نوشته شده توسط افق در 23:49 |  لینک ثابت   • 

88/11/11

معمای طرفداران پرشمار تراکتورسازی و واکنشهای جنبش سبز!

مقدمه

این نوشته به نسبت طولانی سعی دارد به دهها پرسش بی پاسخی که این روزها در رسانه های جنبش سبز در مورد دلایل اقبال غیرعادی و خارج از انتظار آذربایجانیان به تراکتورسازی مطرح می شود، آن هم در زمانه ای که کشور غرق بحران سیاسی بزرگی است و مبارزه ای خونین و نابرابر با حاکمیت استبداد در جریان است، پاسخ دهد. در واقع همگان با دیدن صحنه های حضور دهها هزارنفری آذربایجانی ها در میادین ورزشی و تشویق پرشور این تیم، غرق در حیرت می شوند که چگونه ممکن است آذربایجانی که نقشی انکار ناپذیر در همه تحولات تاریخ معاصر ایران داشته، اینگونه به حوادث دردناکی که در کشور می گذرد بی اعتنا باشد و چنان استقبالی از بازی های تراختور بکند، تو گویی که هیچ اتفاقی در این مملکت نیافتاده و همه چیز به خوبی خوشی در جریان است و آذربایجانیان فرصتی برای تفریح در میادین ورزشی پیدا کرده اند! چگونه می شود این معما را توضیح داد؟ این مقاله سعی می کند، پاسخ این سوالات گاه آزاردهنده را بیابد. اگر شما هم مثل من در این زمینه کنجکاو هستید، این مقاله را با حوصله تا آخر بخوانید و نظراتتان را بنویسید تا بتوانیم این پدیده اجتماعی را رمزگشایی کنیم.

رکوردی باورنکردنی در یک مسابقه معمولی و نه چندان حساس!

روز جمعه 2 بهمن ماه، ورزشگاه سهند تبریز (که نام دولتی اش یادگار امام است) شاهد حادثه ای غیرمعمول در دنیای فوتبال بود. در حالیکه مسابقه تیمهای تراکتور سازی (که به ترکی همه تراختور می گویند) و مقاومت شیراز یک مسابقه معمولی و بدون حساسیت ویژه بود، به اعتراف همه رسانه های دولتی، بیش از 110 هزار نفر به صورت فشرده داخل استادیوم [1] و حتی بالای دکل ها و اسکوربورد ورزشگاه حاضر شدند و بیش از 50 هزار نفر پشت درهای ورزشگاه ماندند [2] و از روی تپه های اطراف به تماشای بازی پرداختند حتی تعدادی از خانمها هم در تپه های اطراف ورزشگاه برای تماشای بازی حاضر بودند [3]. این در حالی بود که چند ساعت قبل از بازی شبکه سهند تبریز مرتب از مردم می خواست که به ورزشگاه نیایند چون ورزشگاه پر است و جای خالی ندارد! حتی خبرگزاری دولتی ترکیه در سایت رسمی فارسی زبانش از آمدن بیش از 200 هزار نفر به ورزشگاه خبر داد [4].

شاید بتوان با جرات ادعا کرد که این تعداد تماشاگر برای دیدن یک مسابقه غیرحساس و معمولی در هیچ کجای جهان تاکنون سابقه نداشته است. این تعداد تماشاگر در حالیست که حکومت درخواستهای مکرر طرفداران برای پخش سراسری مسابقات تراکتورسازی و یا لااقل پخش آن از شبکه های استانهای ترک نشین شمال غرب کشور را بی پاسخ گذاشته است. بدیهی است که پخش زنده این مسابقات از شبکه های استانی آذربایجان غربی، اردبیل، زنجان و... می تواند در افزایش تعداد طرفداران این تیم نقش بسیار زیادی داشته باشد. اما نه تنها حکومت که حتی برخی از ایرانیان خارج از کشور هم در بایکوت تراکتورسازی و طرفدارانش هم داستانند. سایت glwiz.com که همه تلویزیونهای فارسی زبان و افغانی و حتی بعضی تلویزیونهای ترکی، کردی، آذربایجانی و ... را هم پخش می کند، مدتی پس از پخش شبکه سهند تبریز، بنا به دلایلی نامعلوم! این شبکه را از لیست کانالهای خود حذف کرد، در حالیکه همه کانالهای استانی دیگر را پخش می کند! لابد به این دلیل که طرفداران تراختور در خارج از کشور بار این سایت را سنگین می کردند!؟

دلیل این همه استقبال از تراختور چیست؟

اما واقعا دلیل این حادثه عجیب چیست؟ آیا این همه شور و شوق فقط به خاطر یک تیم فوتبال است؟ چنین تصوری فقط یک ساده انگاری محض خواهد بود. نگاهی به شعارهایی که در این بازی ها توسط تماشاگران داده می شود، به سادگی نشان می دهد که این یک حرکت اجتماعی است با خواسته هایی مدنی که در قالب طرفداران یک تیم بروز یافته است. شعارهای کلیدی که توسط همه سرداده می شود عبارتند از «آذربایجان، یاشاسین» (آذربایجان، زنده باد)، «آذربایجان وار اولسون، ایسته مه ین کور اولسون» (آذربایجان پاینده باد، کور شود هرآنکس که نتواند دید!)، «آذربایجان دیاریمیز، تراختور ایفتیخاریمز» (آذربایجان دیارمان، تراختور افتخارمان)، «آذربایجان یوردوموز، تراختور بوزقوردوموز» (آذربایجان سرزمین مان، تراختور گرگ خاکستری مان. توضیح: گرگ خاکستری توتم افسانه ای ترکهاست که برطبق افسانه ها نسل ترکها را از نابودی نجات داده است. این شعار اشاره ای است به نقش امروزین تراختور در حفظ هویت ترکی آذربایجانیان در ایران و جلوگیری از نابودی آن در پروسه آسیمیلاسیون فرهنگی و زبانی، مشابه همان نقشی که گرگ خاکستری افسانه ای در جلوگیری از نابودی نسل ترکها داشته است. البته باید دقت کرد که این نماد هیچ ربطی به پان ترکیسم ندارد و اینکه برخی احزاب پان ترکیست بویژه در ترکیه از این نماد افسانه ای سوء استفاده کرده اند، دلیلی بر کنار گذاشتن آن نمی شود. گرگ خاکستری، چیزی شبیه سیمرغ در افسانه های فارسی است. برای یک آذربایجانی، نماد گرگ خاکستری که با اشاره انگشتان دست نیز به صورت همزمان در ورزشگاه نشان داده می شود، بیانگر همان شعار «هارای هارای من ترکم» است و نه چیزی بیشتر. در واقع اعتراضی است به تئوریهای ساختگی آریایی نژاد بودن آذربایجانی ها که با هدف آسمیله کردن و نابودی زبان و فرهنگ ترکهای آذربایجانی ابداع شده است و هیچ پشتوانه علمی ندارد و بیشتر با اغراض سیاسی مطرح شده است. از طرف دیگر علامت بوزقورد همان کاربردی را دارد که علامت V انگلیسی برای جنبش سبز دارد و نشان دهنده اتحاد و رمز پیروزی آذربایجانیهاست. به همین دلیل است که ورزشگاه سهند را دره گرگها هم می نامند.)

در کنار این شعارهایی که همیشه داده می شوند، برخی شعارها هم در حاشیه مسابقات داده می شود که بیشتر رنگ و بوی سیاسی و مطالبات مشخص زبانی و فرهنگی دارد که مهمترین آنها «تورک دیلینده مدرسه، اولمالیدیر هرکسه» (مدرسه به زبان ترکی (زبان مادری) برای همه) می باشد که در واقع یکی از خواستهای اصلی و در عین حال ابتدایی آذربایجانی هاست [5]. اما این مسائل فقط به داخل استادیوم محدود نمی شود و «تراختور» به سمبل نافرمانی مدنی و مبارزه منفی آذربایجان هم تبدیل شده است که در جریان سفر احمدی نژاد به تبریز هم به خوبی خود را نشان داد [6]. دانش آموزان و کارمندانی که به زور برای استقبال از احمدی نژاد آورده شده بودند، یکصدا در پاسخ همه شعارهایی که از تریبون تحمیلی برای خوش آمد گویی به احمدی نژاد داده می شد، فقط تراختور را تشویق کردند! در واقع تراختور به یک بهانه برای مبارزه منفی آذربایجان بر علیه سیستم حاکم تبدیل شده است که حتی طرز تلفظ اش هم یک نوع دهن کجی به زبان و سیستم حاکم است! اینجا باید توضیح دهم که حتی در زبان رسمی ترکی آذربایجانی هم تلفظ درست تراکتور (Traktor) است و «خ» تلفظ نمی شود ولی اصرار بر تلفظ به صورت تراختور که به لهجه تبریزی است، در واقع فقط نشان از وجود نوعی حس مبارزه منفی با سیستم حاکم و تمام نمادهای آن در میان مردم دارد.

واکنش متضاد جنبش سبز به پدیده سرخ جامگان تراختور!

جنبشی که پس از انتخابات ریاست جمهوری به راه افتاد و نام جنبش سبز به خود گرفت، واکنشی متضاد به این پدیده اجتماعی دارد. در حالیکه انتشار ویدیوی استقبال از احمدی نژاد و دهن کجی مردم با شعار تراختور، تا حدودی با استقبال جنبش سبز روبرو شد، در کل این جنبش نگاهی منفی نسبت به این حرکت دارد که بویژه پس از مسابقه جنجالی اس ام اس برنامه نود، حتی تبدیل به نوعی تقابل شده است! در واقع حکومت توانست با اجرای شوی برنامه نود، اختلاف بین ترک و فارس را عمیق تر کند. از یک طرف با ایجاد اخلال عمدی در سیستم مخابرات در مناطق ترک نشین و پایین نگهداشتن تعداد آرای تراکتورسازی سعی کرد با تحقیر ترکها با رقم 11 درصد (200 هزار رای)، تب طرفداری از تراختور را در آذربایجان خاموش کند. چون به هر حال در وضعیت فعلی حکومت، هر گونه تجمع بزرگ از مردم ناراضی می تواند ناخواسته تبدیل به یک اعتراض بزرگ شود. بنابراین حکومت در عین حالیکه از مشغول شدن آذربایجانیها با فوتبال و تراختور و نپیوستن عملی به جنبش سبز خشنود است، نمی خواهد این حرکت آنقدر گسترش یابد که از کنترل خارج شود! لذا حکومت به این پدیده اجتماعی به عنوان یک نگرانی امنیتی بالقوه هم نگاه می کند که پلمب کردن چاپخانه ها در تبریز به دلیل چاپ پوسترهای تراختور و دستگیری های متعدد در حاشیه این بازیها دلیلی بر این مدعاست.

از طرف دیگر رژیم موفق شد تا با تحریک احساسات ناسیونالیستی دیگران بر علیه ترکها و تراختور، عملا جنبش سبز را در برابر سیل طرفداران این تیم قرار دهد و سبزها با دفاع از تقلب واضح حکومت بر علیه تیم تراختور، دچار چنان اشتباهی شدند که اگر سریعا اصلاح نشود، ضربه سنگینی به مبارزات مردمی با حکومت وارد خواهد آمد. متاسفانه برخی ها وقتی پای آذربایجان به میان می آید، اصلا به خودشان زحمت فکر کردن نمی دهند و به راحتی ادعای حکومت و صدا و سیمایش را در مورد درست بودن نتیجه رای گیری برنامه نود می پذیرند و حتی از آن پیروزمندانه استقبال می کنند! قبل از اینکه دلایلم را برای اثبات تقلب واضح در برنامه نود بیان کنم، ابتدا به این سوال پاسخ می دهم که عده ای می گویند که اصلا چه اهمیتی دارد که تقلب شده یا نشده؟! اولا شاید برای من و شما که طرفدار فوتبال نیستیم اهمیتی نداشته باشد ولی برای دهها هزار نفری که هزار کیلومتر راه را می کوبد و به تهران می رود تا تیم مورد علاقه اش را تشویق کند، خیلی مهم است! ثانیا اگر برای شما اهمیتی ندارد، پس لااقل در مورد آن سکوت می کردید! چرا بلافاصله با ذوق و شوق اخبارش را منتشر کردید و در بالاترین خبر داغ برایش ایجاد کردید تا حال ترکها را گرفته باشید! ثالثا همانطور که در بالا مفصل توضیح دادم تراختور فقط یک تیم فوتبال نیست، یک پدیده اجتماعی است که پیش زمینه ظهور یک نافرمانی مدنی و مبارزه منفی با حاکمیت را آماده می کند. پس از این نظر بسیار هم مهم است! بویژه آن که آذربایجان این راه را برای مبارزه با حاکمیت انتخاب کرده است که دلایلش را بعدا توضیح خواهم داد.

تقلب عمدی و واضح در برنامه نود

برای اینکه ثابت شود که چرا تقلب صورت گرفته، فقط کافی است به تعداد کسانی که اقدام به رفتن به ورزشگاه سهند تبریز کرده اند، نگاهی بکنیم و کمی بیاندیشیم! به اعتراف اکثر رسانه ها بین 160 تا 200 هزار نفر در روز جمعه به ورزشگاه رفته اند که فقط 110 تا 120 هزار نفر موفق به دیدن بازی از نزدیک شدند. این در حالی بود که صدا و سیمای تبریز مرتب اعلام می کرد که ورزشگاه پر شده و دیگر کسی نیاید! حال اگر 200 هزار نفر در طرفداری از تراختور آنقدر مصمم هستند که حاضرند در شرایط سخت بدی راه و ترافیک سنگین به استادیوم بروند، چطور ممکن است که تعداد اس ام اس های طرفداران این تیم از سرتاسر کشور درست برابر با تعداد کسانی باشد که به استادیوم می روند!؟ فقط در نظر بگیرید که هر طرفدار سرسخت به راحتی می تواند 5 تا 10 رای از اطرافیانش برای تیم جمع کند. هرکسی خواهر، برادر، مادر، پدر، همسر، دوست نزدیکی ... دارد که به ورزشگاه نمی رود ولی همان طرفدار متعصب با اصرار هم که شده، برای اثبات پر تعداد بودن طرفداران تیمش رای او را برای تراختور می گیرد! از طرف دیگر دقت کنید که بیش از نصف کسانی که آن روز به ورزشگاه رفتند طبیعتا تبریزی بودند ولی تراختور در همه جای آذربایجان طرفداران بسیاری دارد که نمی توانند به ورزشگاه بیایند و این برای تمام تیمها طبیعی است. یعنی اگر فقط فرض کنیم به ازای هر یک نفر تماشاگر، 5 نفر رای به تراکتورسازی داده باشند، باید یک میلیون رای برای این تیم بدست می آمد!

برخی دچار این اشتباه می شوند که استدلال می کنند چون تراختور فقط در استانهای ترک نشین طرفدار دارد ولی پرسپولیس و استقلال در سرتاسر ایران طرفدار دارد، پس بی تردید طرفداران تراختور کمترند. اول از همه باید بگویم که این استدلال دو اشتباه اساسی دارد. اول اینکه فرض می کند همه مردم ایران حتما طرفدار یک تیم فوتبال هستند و دوم اینکه با تکیه بر این فرض غلط و با این پیش فرض که تراختور فقط در آذربایجان طرفدار دارد، نتیجه می گیرد که چون فقط جمعیت تهران و حومه اش به تنهایی از کل استانهای شمال غرب کشور بیشتر است، پس بی تردید استقلال و پرسپولیس پر طرفدارترند. اما مساله مهمتر از اینکه چه تیمی پرطرفدارتر است این که چرا تعداد رای های تراکتورسازی این قدر کم بوده است؟ یعنی فقط کسانی که به استادیم می روند طرفدار تراکتورند و بقیه طرفدار پرسپولیس! چرا نسبت تعداد تماشاگر به تعداد اس ام اس ها در سایر تیمها اینقدر کم ولی در تراکتور سازی یک به یک است؟ از طرف دیگر واقعا شما بعد از اینهمه اتحاد مردم آذربایجان که همه یکصدا می گفتند، تقلب شده و اس ام اس هایشان ارسال نمی شد، اکثریت آذربایجانی ها را به دروغ گویی متهم می کنید و صدا و سیمای جمهوری اسلامی را راستگو می دانید؟!

طرفدار فوتبال تعریف مشخصی دارد. کسی را می توان طرفدار یک تیم فوتبال دانست که یا بازی های تیمش را در استادیوم یا تلویزیون تماشا کند و یا حداقل نتیجه مسابقات و اخبار ورزشی مرتبط را از طریق رسانه های مختلف ورزشی به صورت مداوم دنبال کند. با این تعریف دیگر نمی توان با مقایسه جمعیت، به مقایسه تعداد طرفداران پرداخت. طرفداری از تراختور در آذربایجان چنان پدیده همه گیری شده است که فقط آن را می توان با طرفداری مردم از بازیهای تیم ملی مقایسه کرد. یعنی همانطور که در بازیهای جام جهانی خیلی از مردمی که اصلا فوتبال باشگاهی را دنبال نمی کنند، هم به یکباره طرفدار فوتبال می شوند، در آذربایجان و بویژه آذربایجان شرقی که مسابقات به صورت زنده از تلویزیون پخش می شود، هم این پدیده به هر دلیلی رخ داده است. البته بدیهی است که تراختور تیم ملی آذربایجانیها نیست چون خیلی از بازیکنانش غیر بومی اند ولی حمایت مردم از این تیم چنین تشابهی را به ذهن می رساند. البته مثال بهتر برای توضیح این پدیده، مقایسه این وضعیت با هواداری یکپارچه اقلیت اتنیکی کاتالانهای اسپانیا از تیم بارسلونا می باشد در حالیکه بسیاری از بازیکنان این تیم غیر بومی اند. حتی پلاکاردهایی با مضمون «تراختور، بارسلونای آذربایجان» هم بارها در ورزشگاه مشاهده شده است.

چرا آذربایجان این شیوه عجیب را برای مبارزه منفی انتخاب کرده است؟

اول از همه باید بگویم که گاهی شرایط و خفقان به گونه ای است که شما مجبور می شوید که از ممکن ترین راه وارد شوید و لزوما راهی که انتخاب کرده اید، ایده آل مطلوبتان نیست! ثانیا این حرکت کاملا خودجوش بوده است نه یک برنامه ریزی پیچیده و توطئه پان ترکیست ها! خود همین جنبش سبز را دقیق تر ببینیم. بسیاری از کسانی که الان طرفدار جنبش سبز هستند، پیش از انتخابات طرفدار تحریم بودند و بارها موسوی کاندیدای نظام نامیده شد، دانشجویان در دانشگاهها پلاکاردهایی در محکومیت قتل عام زندانیان در دهه شصت در دست داشتند و از موسوی تقاضای پاسخ صریح داشتند که هرگز نگرفتند! کروبی شیخ اصلاحات همان کسی بود که به عنوان رئیس مجلس حکم حکومتی رهبر برای مسقوط گذاشتن لوایح دوگانه خاتمی از جمله همین اصلاح قانون انتخابات و قانون مطبوعات را پذیرفته بود و تلاش مجلس ششم را عقیم گذاشته بود! آیا موسوی و کروبی گزینه مطلوب جنبش سبز بود یا گزینه ای از روی ناچاری و با دید پراگماتیسم و عمل گرایی؟! خیلی راحت می شود جنبش سبز را به تمسخر گرفت! جنبش دفاع از انتصابات! جنبش دفاع از نخست وزیر قتل عام های دهه شصت! ...

اما چرا ما این کار را نمی کنیم، چون می فهمیم که موسوی و کروبی بهانه ای است برای مخالفت با این حکومت در چهارچوب قوانین خودش! تاکتیکی است برای کاهش هزینه مبارزه و توده ای کردن آن. برای مبارزه با یک حکومت دیکتاتوری، کمیت مخالفان بسیار مهمتر از کیفیت شعارهایی است داده می شود. تظاهرات میلیونی سکوت در هفته اول بعد از انتخابات بسیار موثرتر از تظاهراتهای پراکنده چند هزار نفری بود که در آن شعارهایی مثل مرگ بر جمهوری اسلامی داده شد. در واقع تظاهراتهای بعدی پس لرزه های کوچک آن زمین لرزه بزرگ بودند که پایه های حکومت را به شدت متزلزل کردند با آنکه کاملا در سکوت برگزار شدند و هیچ شعاری بر علیه رژیم داده نشد. در یک حکومت دیکتاتوری این اتحاد عمل مردم است که سرنوشت ساز است و نه درجه شدت شعاری که چند صد نفر در گوشه ای سرمی دهند و فیلمش را پخش می کنند! چنین حرکتهای پراکنده ای حتی اگر خیلی هم شعارهای تند داده شود، تاثیر چندانی بر حکومت ندارد.

در واقع نکته اینجاست که هرچه شعارهای داده شده تندتر باشد، افراد بیشتری احساس خطر می کنند و وارد گود نمی شوند. بنابراین بالابردن سطح شعارها یک اشتباه تاکتیکی بود که جنبش سبز مرتکب شد. البته همین اشتباه را آذربایجانی ها هم سه سال قبل در خرداد 1385 به نوعی مرتکب شدند و حتی گاهی مشاهده می شود که در حواشی مسابقات تراختور هم در بعضی جاها همین اشتباه تکرار می شود. البته مطمئن باشید که خود عناصر نفوذی حکومت در بالابردن سطح شعارها نقشی اساسی دارند و مردم عصبانی هم ناآگاهانه با آنها همراه می شوند. لذا پایین نگه داشتن سطح شعارها و خواسته ها عاملی کلیدی در موفقیت و تداوم یک حرکت اجتماعی است. شاید گفته شود وقتی مردم به گلوله بسته می شوند، دیگر چه کار باید کرد؟! پاسخ این است که چون رژیم ادعا می کند که ماموران خودش تیراندازی نکرده اند! باید خواستار شناسایی و مجازات مرتکبین به تیراندازی شد و این خواسته را مصرانه و با اجتماعات میلیونی پی گیری کرد بدون آنکه شعاری بر علیه کلیت نظام داده شود. عجله کردن در بالابردن سطح شعارها باعث ترسیدن مردم در پیوستن به این جنبش و در نهایت پراکندگی نیروها و زوال جنبش می شود. البته گفتنش راحت است ولی باید مردم را توجیه کرد تا حتی اگر عصبانی شدند و جسد بی جان هم نوعشان را در مقابل چشمانشان دیدند هم جلوی خودشان را بگیرند و فقط در چهارچوبی حرکت کنند که حکومت نتواند نیروهای وفادار به خودش را برای کشتار مردم قانع کند. در یک جمله ساده اگر خلاصه کنم، برای ایجاد یک انقلاب و سرنگونی حکومت، باید در هر مرحله ای، کوچکترین خواسته ممکن را از حکومت بخواهید که مطمئن هستید به شما نخواهد داد! اگر توانستید این خواسته را بگیرید می توانید مصمم تر خواسته ای بزرگتر را مطرح کنید و بدین ترتیب یکجایی حکومت تصمیم خواهد گرفت که دیگر تسلیم نشود و همین سماجتش رشته کار را از دستش خارج خواهد ساخت و آنجاست که شما به هدفتان رسیده اید بدون آنکه شعار مرگ بر جمهوری اسلامی یا مرگ بر خامنه ای داده باشید!

چرا آذربایجان به جنبش سبز نپیوست و به دنبال راه مستقلی می گردد؟

دلایل مختلفی برای این امر وجود دارد. اول اینکه از همان پیش از انتخابات کاندیدای آذربایجان متفاوت با بقیه بود و اکبر اعلمی تنها کاندیدایی بود که آذربایجانی ها روی آن تقریبا اتفاق نظر داشتند ولی رد صلاحیت اعلمی آذربایجان را دچار دوپارگی و حتی انفعال کرد. بسیاری از فعالین آذربایجانی بی طرف ماندند و تحریم کردند و برخی هم که قصد طرفداری از موسوی را داشتند مثل آقای حسن ارک در تبریز، توسط مسئولین ستاد موسوی طرد شدند! آنها به آقای ارک گفته بودند که ستاد موسوی جای تجزیه طلبان نیست! حالا آقای ارک به کنار، حتی آقای موسوی حاضر نشد تا نظر مثبت اعلمی را هم به سوی خود جلب کند و برخلاف قول و قراری که در تماس تلفنی با او داشت، حاضر نشد به رد صلاحیت اعلمی اعتراض کند و اعلمی هم که حقیقتا به دنبال راهی برای حمایت از موسوی بود، اجبارا سکوت کرد و خودش هم در انتخابات شرکت نکرد.

آقای موسوی که فکر می کرد با حذف کسانی مثل اعلمی با تیغ نظارت استصوابی، مردم چاره ای جز انتخاب بین بد و بدتر ندارند! لازم ندید امتیازی هم به آقای اعلمی بدهد که سابقه انتقادات تند و تیزش نشان می داد که چپ و راست نمی شناسد و همیشه طرفدار حق مردم است. چون بدرستی فکر می کرد که مردم آذربایجان هم چاره ای ندارند جز آنکه به او رای دهند و همانگونه هم شد! اما شاید فکر نمی کرد که این دوره فقط رای دادن کافی نیست بلکه باید مردم آنقدر او را می خواستند که حاضر باشند به خاطرش جانشان را هم به خطر بیاندازند! اما حوادث بعد از انتخابات نشان داد که مردم آذربایجان که به فعالین سیاسی شان و کاندیدای محبوشان آقای اعلمی از سوی ستاد موسوی بی حرمتی شده بود، او را فقط در حد تفاوت بین بد و بدتر دوست داشتند و نه بیشتر واین فقط برای رای دادن کفایت می کرد و نه برای هزینه دادن در خیابانها! تقریبا همه نیروهای سیاسی داخل و حتی خارج کشور در مورد حذف اعلمی از صحنه سیاسی هم رای بودند و با بایکوت اخبار کاندیداتوری اش هم در روزنامه های اصلاح طلب داخل و هم در رسانه های خارجی مثل صدای آمریکا و بی بی سی رضایت شان را از این موضوع نشان دادند!

موضوع مهم دیگر انتشار هدفدار ویدیوی جوک خاتمی به ترکها توسط نهادهای امنیتی حکومت و بهره برداری از آن برای هر چه بیشتر دور کردن آذربایجانیها از ستاد موسوی و حامی اصلی اش خاتمی بود. البته در این قضیه مقصر بیش از آنکه اطلاعاتی ها یا آذربایجانی ها باشند، خود خاتمی بود. از رقیب یعنی باند احمدی نژاد که هدفش حفظ قدرت بود، انتظاری غیر از این نمی رفت و از آذربایجانی ها هم که تحقیر شدنشان را از زبان مدعی گفتگوی تمدنها می شنیدند هم نمی شد انتظار داشت که به خاتمی اعتراض نکنند، این خاتمی بود که می بایست به سرعت با یک عذرخواهی ساده و اعلام اینکه کار اشتباهی کرده بود، به این قضیه خاتمه می داد. اما خاتمی نه تنها عذرخواهی نکرد بلکه پس از تاخیری طولانی و پس از آنکه ابطحی صحت این ویدئو را تایید کرده بود، در مقابل چشمان آذربایجانیان به دروغ متوسل شد و این ویدئو را تکذیب کرد!؟ شما از آذربایجانیهایی که خاتمی هم در جوکش به شعور و فهمشان توهین می کند و هم در عمل با دروغ گفتن و تکذیب ویدیویی که همه می دانستند واقعی است، بار دیگر به شعور آذربایجانیان توهین کرد، چه انتظاری داشتید؟! یعنی اگر باور می کردیم که آن جوک فقط یک طنز بوده و خاتمی منظوری نداشته، دیگر این دروغ گویی آشکار و احمق فرض کردن آذربایجانی ها که دیگر واقعی و جلوی چشمانمان بود! یعنی خاتمی برخلاف ادعای بسیارش شهامت آن را نداشت که به اشتباهش اعتراف کند و این قضیه را که هدفدار از سوی رقیب براه افتاده بود، با رفتار درستش خنثی کند و ترجیح داد به دروغی متوسل شود که از خود آن جوک، به شعور آذربایجانیها توهین آمیزتر بود! یعنی شما نمی توانید از رقیب یعنی احمدی نژاد انتظار داشته باشید که به ضرر شما عمل نکند! بلکه این شما هستید که باید با رفتار درستتان توطئه های رقیب را خنثی کنید.

نکته دیگر این بود که تجربه یک قرن مبارزات آزادیخواهانه، آذربایجانی ها را به این نتیجه رسانده است که هرگاه خود را فراموش کنند و در نهضت های سرتاسری ادغام شوند، در نهایت ستارخانشان تیرباران می شود، آیت الله شریعتمداریشان را به تلویزیون می آورند و مجبور به اعتراف می کنند ... حتی اصلی که تحت فشار آذربایجانی ها وارد قانون اساسی شده بود در مورد تدریس زبانهای غیر فارسی در مدارس هم فقط بر روی کاغذ باقی می ماند. لذا آذربایجان این بار می خواهد هویت مستقل حرکتش را از ابتدا حفظ کند. اما این هویت مستقل به معنی دشمنی و تقابل با جنبش سبز نیست بلکه ما در عین حمایت معنوی از جنبش سبز، خواسته ها و آرمانهای متفاوتمان را هم از همان ابتدا به صورت مشخص عرضه می کنیم و نمادها و سمبلهای حرکتمان را هم مستقل انتخاب می کنیم ولی خود را در مبارزه با جمهوری اسلامی با جنبش سبز در یک سنگر می بینیم.

شباهت ها و تفاوتهای مراسم قلعه بابک و طرفداری از تراختور!

این اولین باری نیست که آذربایجان مبارزه مدنی اش را در قالب یک فعالیت ورزشی-تفریحی سامان می دهد. صعود همگانی به قلعه بابک در آذربایجان یکی از این نمونه هاست که در واقع بستر لازم برای حرکت اعتراضی بزرگ خرداد ماه 1385 را آماده کرد. برای موفقیت یک حرکت اجتماعی در یک حکومت توتالیتر فقط خواست و اراده تک تک مردم کافی نیست. چون مخالفت با جمهوری اسلامی سالهاست که در میان اکثریت مردم ایران وجود دارد ولی چرا فقط پس از انتخابات اخیر مردم وارد عمل شدند؟! چرا پس از قتل عام های سال 67 مردم کاری نکردند؟ چرا پس از کوی دانشگاه این اتفاق نیافتاد؟ پس از قتل های زنجیره ای چرا چنین نشد؟ چرا پس از رد صلاحیت فله ای اصلاح طلبان مردم کاری نکردند؟... یعنی مردم موسوی را بیشتر از همه قربانیان پیشین دوست داشتند؟! مطمئنا نه! قضیه بر می گردد به ممکن بودن از نظر عملی و آمادگی افکار عمومی و از همه مهمتر ایجاد حس اتحاد و همدلی عملی بین مردم در کاروانهای تبلیغاتی پیش از انتخابات.

اگر خیلی ساده بگویم، مردم تهران پس از انتخابات به این دلیل به صورت میلیونی به خیابان آمدند که همان مردم یک هفته قبل پیش از انتخابات در همان خیابانها زنجیره های انسانی ایجاد می کردند و درست همان مسیر انقلاب تا آزادی را در حمایت از موسوی راهپیمایی کرده بودند و بدون هیچ مشکلی به خانه هایشان برگشته بودند! یعنی هم بین مردم اتحاد و همدلی ایجاد شده بود و همه مطمئن بودند که دیگران هم خواهند آمد و هم احساس امنیت می کردند چون هفته قبل هم هیچ اتفاقی نیافتاده بود و از همه مهمتر مردم اعتراض به نتیجه انتخاباتی را که کاندیداهایش مهره های اصلی انقلاب بوده اند را اعتراضی به اصل رژیم نمی دانستند و آن را کاملا قانونی و مشروع می دانستند. لذا احساس امنیت بیشتری می کردند تا به خیابانها بیایند. حالا این را مقایسه کنید با کوی دانشگاه که مردم خبر سرکوب وحشیانه دانشجویان را شنیده بودند و بطور طبیعی ترس در دلشان ایجاد می شد و از طرف دیگر از اتحاد عملی بین یکدیگر مطمئن نبودند و نمی دانستند که اگر به خیابان بریزند تنها خواهند ماند یا صدها هزار نفر دیگر هم هستند که خواهند آمد. همین استدلال در مورد همه موارد فوق از جمله قتلهای زنجیره ای ... صادق است.

حالا برگردیم به حوادث خرداد 1385 در آذربایجان. هنوز هم عده زیادی هستند که به آن حرکت مردم آذربایجان با توهین و تحقیر نگاه می کنند! عده ای آن را جنبش سوسک نامیدند، عده ای اعتراض کردند که چرا مردم آذربایجان به یک کاریکاتور اعتراض می کند ولی به اینهمه ظلم و ستم که رژیم روزانه مرتکب می شود، اعتراض نمی کنند... درحالیکه عین همین حرفها را در مورد جنبش سبز می توان تکرار کرد. جنبش دفاع از نتیجه انتصابات! جنبش رای من کو (کدام رای! مگر انتخاباتی که کسی مثل اعلمی هم رد صلاحیت می شود را می شود اسمش را گذاشت انتخابات!) جنبش دفاع از نخست وزیر قتل عامهای دهه شصت... یا می شود گفت که چرا مردم در قضیه کوی دانشگاه از بچه های خودشان دفاع نکردند، در قتل های زنجیره ای از روشنفکرانشان دفاع نکردند و آمدند از رای دزدیده شده موسوی دفاع کردند؟! گیرم که موسوی رئیس جمهور می شد مگر چه چیزی عوض می شد... البته همانطور که در بالا گفتم من دلیلش را می دانم و این حرفها را برای این تکرار کردم تا با تشابه سازی پاسخ انتقادهای زننده خیلی ها را بدهم که حاضر نیستند کمی فکر کنند و با احترام با حرکتهای مردم آذربایجان برخورد کنند.

صعود همگانی مردم به قلعه بابک، در واقع همان نقشی را در آذربایجان بازی کرد که زنجیره های انسانی و کاروانهای تبلیغاتی در تهران پیش از انتخابات بازی کرد. یعنی ایجاد حس اتحاد و همدلی بین مردم و دادن قوت قلب به یکدیگر که ما بیشماریم و با وجود همه مشکلات باز هم در صحنه ایم. اما این حس اتحاد لازم بود ولی کافی نبود، باید بهانه ای مشروع پیدا می شد تا این انرژی ذخیره شده در اجتماعات انسانی به یکباره آزاد می شد. کاریکاتور روزنامه ایران این بهانه را ایجاد کرد. چون اولا همه آذربایجانیان و بسیاری از خود حکومتیان هم پذیرفته بودند که این کاریکاتور توهین آمیز است، در نتیجه اعتراض به آن دارای مشروعیت حتی از نظر بخشی از حاکمیت بود. درست مشابه قضیه انتخابات که بسیاری از مردم و بخشی از حاکمیت پذیرفته بودند که در انتخابات تقلب شده است و اعتراض به این تقلب مشروعیتی نسبی داشت و همین مشرعیت، احساس امنیت و اطمینان خاطر به مردم داد تا در اعتراضات شرکت کنند.

پس این شما نیستید که انتخاب می کنید چه زمانی فاز اعتراضات خیابانی را شروع کنید، بلکه این حاکمیت است که با اشتباه خودش بهانه لازم را به شما می دهد که انرژی اجتماعی را که در مردم ذخیره شده است، آزاد شود. بنابه دلایلی که در بالا اشاره شد، موسوی و اصلاح طلبان با اشتباهات مکرر خود نتوانستند مردم آذربایجان را واقعا و از ته دل با خود همراه کنند و آذربایجان تا صندوقهای رای و فقط چند روز اول آن هم به صورت پراکنده در برخی شهرها مثل اورمیه با آنها همراه شد ولی چون این همراهی بنا به دلایل فوق عمیق و قوی نبود، به سرعت فروکش کرد و آذربایجان دیگر با این جنبش هیچ گونه همراهی ننمود. دلیل دیگرش هم این است که اعتراضات خرداد 85 در سه سال پیش، انرژی اجتماعی مردم در آذربایجان را تخلیه کرده بود و کاروانهای تبلیغاتی موسوی همانقدر که در تهران موفق بود، در تبریز و آذربایجان با استقبال همراه نبود و نتوانست این انرژی تخلیه شده را بازسازی کند.

البته ملت تاریخ ساز آذربایجان بار دیگر با ابتکار عمل خود، حول محور تیم تراختور در حال متحد شدن است و روز جمعه 2 بهمن نشان داد که این حرکت می رود که به بلوغ برسد. سرخ جامگان آذربایجانی پس از بسته شدن راههای قلعه بابک، پرچم سرخشان را به ورزشگاهها آورده اند و با فریادها و حتی با شادی هایشان خواب را از چشمان ماموران امنیتی رژیم ربوده اند! اگر مراسم قلعه بابک فقط سالی یکبار بود که آن هم با برگزاری مانور نظامی جلویش را می گرفتند، مسابقات تراختور هر هفته تکرار می شود و مردم هر هفته اتحاد و یکرنگی شان را تمرین می کنند و قوت قلب می گیرند. همین است که رژیم را به وحشت انداخته است که سعی کرد با شوی برنامه نود، این شور و شوق را بخواباند ولی نتیجه کاملا برعکس شد!

البته فعالین آذربایجانی و مردم آذربایجان باید کاملا هوشیار باشند و از ایجاد حرکتهای اعتراضی مصنوعی و کوچک اجتناب کنند، چون همانطور که گفته شد انرژی اجتماعی مردم در آذربایجان هنوز به مرحله اشباع نرسیده است و تخلیه زود هنگام این انرژی، هم آن بازدهی و قدرت لازم برای ضربه زدن به حکومت را نخواهد داشت و هم باعث دادن بهانه به دست رژیم برای محروم کردن تیم از تماشاگر و در نتیجه مهار این حرکت خواهد شد. لذا باید منتظر بود تا به وقت خودش، رژیم با اشتباه خود بهانه لازم را به ما بدهد و جرقه جنبش سرخ آذربایجان با دستان خود رژیم زده شود! شاید رژیم ترجیح بدهد که درگیری کوچکی داخل ورزشگاه ایجاد کند و بعد همانجا مردم را سرکوب کند و بعد تیم را ماهها از تماشاگر محروم کند، لذا تا آنجا که ممکن است ما باید مواظب باشیم که هیچ اتفاقی نیافتد و هیچ بهانه ای دست رژیم نیافتد تا این جنبش را در نطفه و در مرحله نارس بودنش خفه کند. مطمئن باشیم که رژیم خودش اشتباهی مرتکب خواهد شد که همه به این نتیجه خواهند رسید که دیگر قابل تحمل نیست و آن زمان وقت مناسب برای حرکت است.

راز قدرت تاریخ سازی مردم آذربایجان در اتحاد مثال زدنی آنهاست. در اعتراضات خرداد 85 حتی در بخش ها و شهرکهای کوچک هم اعتراضات خیابانی برگزار شد، در حالیکه جنبش سبز به چند شهر بزرگ محدود شده است. حتی همین امروز هم مردم آذربایجان در مخالفات با احمدی نژاد متحدتر از مردم تهران هستند. شما مقایسه کنید که در شهر میلیونی تبریز رژیم نتوانست چند ده هزار نفر از نیروهای وفادارش را برای استقبال از احمدی نژاد بسیج کند و مجبور شد از مدارس و ادارات به اجبار مردم را بیاورد که همانها هم با یک ابتکار جالب با شعار تراختور، آبروی رژیم را بردند ولی در تهران پس از حوادث عاشورا به اعتراف همگان رژیم توانست، صدها هزار نفر را برای محکومیت آنچه حرمت شکنان عاشورا می نامید، بسیج کند.

مشکل دیگر آذربایجان مشکل رسانه ای است. با بایکوت خبری حوادث آذربایجان از سوی همه گروههای مرکزگرا و رسانه های خارجی که اصولا باید بی طرف باشند ولی در خط احزاب سرتاسری عمل می کنند، آذربایجان مشکل ارتباط با مردم خودش و رساندن صدای مردم به دنیا را دارد. تنها تلویزیون آذربایجانی را رژیم سه هفته بیشتر در ماهواره هات بیرد تحمل نکرد و دولت اسلام گرای ترکیه هم که روابط گرمی با برادران مسلمانش ایجاد کرده اجازه پخش آن از ماهواره ترک ست را نمی دهد. لذا این مشکل عمده ای است که اجازه نمی دهد، تا آذربایجان در حال حاضر به تنهایی و بدون حمایت رسانه هایی مثل بی بی سی و صدای آمریکا حرکتی بزرگ و دامنه دار را ایجاد کند و تا حل این مشکل به هر طریقی، آذربایجان باید همچنان دست به عصا حرکت کند. چون آذربایجان نباید حرکت کوچکی بکند مانند آنچه که امروز مثلا در اصفهان یا شیراز انجام می شود، بلکه باید یکبار دیگر با تمام قوا به میدان بیاید تا هم ضربه نهایی را بزند و تمام کننده باشد و هم به دلیل حضور پر تعداد مردم، هزینه کمتری هم بپردازد. چون اگر به خاطر داشته باشیم، تا زمانی که مردم در تهران صدها هزار نفری به خیابان می آمدند، رژیم جرات مداخله جدی را نداشت چون ممکن بود کار کاملا از دستش خارج شود و مثلا صدا و سیما و پادگانهای شهر به تصرف جمعیت میلیونی در خیابان در آید ولی وقتی حضور مردم پراکنده و کم تعداد باشد، قدرت سرکوب رژیم هم بیشتر است.

آیا جنبش سبز از حرکت آذربایجان استقبال خواهد کرد!

خیلی شنیده ایم که در رسانه های جنبش سبز از سکوت آذربایجان گله می کنند و می گویند پس این آذربایجان که همیشه سرنوشت ساز بوده کجاست؟! اما آیا آنها در این دعوتشان به اعتراضات صادقند؟! پاسخ به نظر من هم مثبت است و هم منفی! آنها می خواهند مردم عادی آذربایجان به حرکت سبزشان بپیوندند ولی شدیدا مخالف هرگونه تحرکی از سوی نیروهای فعال سیاسی آذربایجانی هستند و دایره این حذف حتی به کسی چون اعلمی هم رسیده است! حمله شدید و خارج از انصاف رسانه های جنبش سبز به اکبر اعلمی به خاطر عدم حمایت عملی از جنبش سبز و در نهایت خالی کردن عقده هایشان با بدست آوردن بهانه ای در مورد ابطحی، به خوبی نشان دادند که جنش سبز حتی راضی نیست که اعلمی هم در هدایت حرکت اعتراضی مردم آذربایجان نقشی داشته باشد، چه رسد به فعالین ملی آذربایجانی که برچسب تجزیه طلب بر پیشانی دارند! یعنی آنها آذربایجانی ها را بدون بزرگانشان و تنها به صورت عوام دنباله رو خودشان می خواهند نه به عنوان یک نیروی سیاسی متحد در میدان مبارزه! اما آنها نمی دانند که آنچه توده ها را به حرکت در می آورد، نیروهای فعال سیاسی مورد اعتماد مردم در درون اجتماع است، نه رسانه های خارج از کشور که اعتبارشان را پیش مردم به دلیل بایکوت سرکوب و کشتار سه سال پیش آذربایجان از دست داده اند!

بعضی وقتها برخی فعالین آذربایجانی هم متوجه این تفاوت نمی شوند و خیال می کنند که جنبش سبز از آنها برای حضور در میدان مبارزه دعوت می کند و می گویند چون آنها می خواهند آذربایجان هم به میدان بیاید، پس ما باید سکوت کنیم! این در حالیست که جنبش سبز تاکنون حتی نخواسته است که اعلمی به میدان بیاید چه برسد، سایر فعالین سیاسی آذربایجانی! پس اگر قرار به برعکس عمل کردن هم باشد، باید فعالین سیاسی آذربایجانی به فعالیت خودشان بیافزایند و مردم آذربایجان هچنان دست به عصا حرکت کنند. اگر جنبش سبز واقعا می خواست که آذربایجان به عنوان یک نیروی سیاسی وارد میدان مبارزه شود، حداقل فعالین سیاسی میانه رو و فدرالیست آذربایجانی در خارج از کشور و شخصیت هایی مثل اعلمی در داخل کشور را به رسانه هایش دعوت می کرد و از زبان آنها که بیشتر مورد اعتماد مردم آذربایجانند، مردم را به حرکت دعوت می کرد! اما آنها چون نمی خواهند هیچ امتیازی به ملیتهای غیر فارس بدهند، حتی حاضر نیستند که به خاطر به میدان آوردن آذربایجان، بخش کوچکی از وقت رسانه هایشان را به فعالین سیاسی آذربایجانی اختصاص دهند!

دلیل آن اینست که جنبش سبز در حال حاضر دچار اعتماد به نفس بیش از اندازه است و به جای آنکه همه نیروهای سیاسی مخالف حکومت را دور خودش جمع کند، به حذف مخالفان عقیدتی اش مشغول است و فعالین ملیتهای غیرفارس اولین گروهی هستند که حذف می شوند! این عمل در حقیقت در حکم خودکشی جنبش سبز است! اگر جنبش سبز واقعا می خواهد که خون صدها نفری که جانشان را در حوادث اخیر از دست داده اند، پایمال نشود، باید در این رویه خود تجدید نظر جدی کند و به اتفاقاتی که در دورو بر خودش می افتد با دقت بیشتری نگاه کند! در حالیکه کردهای عراق به حق خودمختاری وسیع در عراق رسیده اند و زبان کردی، زبان رسمی در سرتاسر عراق انتخاب شده است و حتی در افغانستان چندین زبان رسمی وجود دارد، آنها چگونه می خواهند کردهای ایرانی را که موفقیت برادران عراقی شان را می بینند، همانند انقلاب 57 خام کنند و دوباره حکومت متمرکز مرکزی تشکیل دهند؟! چگونه خواهند توانست بیداری ملی وسیع در آذربایجان را که بیشتر فعالین سیاسی اش به چیزی کمتر از فدرالیسم رضایت نمی دهند و همینطور سایر ملیتها را بدون دادن هیچ امتیازی کنترل کنند و در یک چشم به هم زدن جمهوری اسلامی را ساقط کنند و حکومت مطلوبشان را و دستگاههای سرکوب برای کنترل خواستهای اقلیتهای غیرفارس را هم به سرعت برقرار کنند تا هیچ امتیازی به غیر فارسها ندهند و زبان فارسی همچنان تنها زبان رسمی ایران باقی بماند، ایران به صورت کاملا متمرکز اداره شود...

اگر سیاست هنر عمل به ممکنات است و چشم انداز جنبش سبز بدون حمایت سرتاسری و همه ملیتها چندان امیدوار کننده نیست، عقل حکم می کند که برای رهایی از جهنم جمهوری اسلامی که همه به آن گرفتاریم، هر کس قدمی از ایده آل مطلوبش چشم پوشی کند! اگر ایران هم مثل هندوستان به صورت فدرال اداره شود و چندین زبان رسمی داشته باشد، چیزی از ایران کم که نخواهد شد بلکه برعکس بها دادن به تنوع زبانی و فرهنگی به غنای آن خواهد افزود. نگاه امنیتی به مناطق غیر فارس و هزینه های ناشی از آن حذف خواهد شد و انرژی و ثروت کشور به جای کنترل و سرکوب مخالفان، صرف آبادانی همه بخش های ایران و نه فقط تهران و شهرهای مرکزی خواهد شد و از این مساله همه نفع خواهند برد.

متاسفانه باید بگویم تا زمانی که جنبش سبز نگرش خود را تغییر نداده و انحصار طلبی را کنار نگذارد، حضور آذربایجان در میدان شاید نه تنها مفید نباشد، بلکه مضر هم باشد، چون اگر جنبش سبز بخواهد همانند سه سال پیش اخبار آذربایجان را بایکوت کند و اجازه سرکوب سنگین به حکومت بدهد، رسانه هایی مثل بی بی سی و صدای آمریکا اخبار را منتشر نکنند، حرکت مردم آذربایجان هم دوباره می تواند مثل سه سال پیش سرکوب شود و جنبش سبز هم کاملا در میان ملیتها بی اعتبار شود و حتی خود تصمیم بگیرد به خاطر آنچه که ترس واهی از تجزیه طلبی می نامد، سکوت کند و به مبارزه خاتمه دهد! مساله اساسی اینجاست که همه ما برای رهایی از جهنم جمهوری اسلامی چاره ای جز اتحاد در عمل نداریم. می توانیم در ایده آل ها و نگرش ها متفاوت باشیم. می توانیم به جای آنکه همه سبز باشیم، رنگین کمانی از رنگها باشیم ولی باید همزمان و در یک جهت بر ضد جمهوری اسلامی عمل کنیم و سرنوشت آینده کشور را متمدنانه به صندوقهای رای و برآیند همه نیروهای سیاسی موجود بدون حذف هیچکدام از آنها بسپاریم. جنبش سرخ جامگان آذربایجان قدرت و اتحادش را در میادین فوتبال به رخ می کشد ولی برای ورود به میدان مبارزه منتظر تغییری اساسی و جدی در نگرش سبزهاست چون بدون آن ورود به مبدان مبارزه جز ضرر فایده ای نخواهد داشت. سبزها باید بدانند که همه ایران سبز نیست بلکه رنگین کمانی از رنگهاست و آذربایجان سرخ سرخ است!

آراز افشار - برگرفته از : سایت ایران گلوبال

 (این مقاله لزوماْ مورد تایید مدیر وبلاگ نمی باشد.)

نوشته شده توسط افق در 12:40 |  لینک ثابت   • 

88/11/10

استغاثه نامه آیت الله شریعتمداری به آیت الله خمینی: الغوث، الغوث!

متن نامه زیر استمداد مرحوم حضرت آیت الله العظمی سید محمد کاظم شریعتمداری از مراجع اعلم و ثلاث پیش از انقلاب از آیت الله خمینی من باب بی مهری ها و ظلم هایی است که بر ایشان از ناحیه مسئولین می رفت. می باشد. تذکر ماوقع در دوره یاد شده بیش از هر چیز پاسخی قانع کننده بر وضع امروز جامعه و طرح سوالات بی انتها از مسولان آن روز و مطرودان از قدرت امروز است. سکوت و رضا در مقابل ظلم بین جز زجر و ننگ امروز هیچ عایدی نصیب نخواهد کرد. زنهار از سکوت امروز.

بسمه تعالی

حضرت مستطاب آيت‌الله العظمی آقای حاج آقا روح‌الله موسوی خمينی دامت برکاته

با ابلاغ سلام و تحیّات، جناب حجت‌الاسلام آقای صانعی را فرستاده بوديد و ضمناً برای حفظ امنیّت ما از طرف پاسداران اظهار اطمينان فرموده بوديد بی‌نهايت متشکر شدم. ضمناً مطالبی را به‌وسيلۀ ايشان به‌حضور عالی معروض داشتيم که اميدوارم مورد لطف و عنايت مخصوص قرار بگيرد. برای توضيح و تأکيد بيش‌تر، مجدداً مزاحم می‌شوم که وضع فعلی ما قابلِ بيان نيست و عبارتی حاضر ندارم که مقصود را روشن کند. همين‌قدر بگويم که کارد به استخوان رسيده است! زيرا از آقايان وعاظ و سخنران‌ها در نمازجمعه‌ها و غيره و در مجلس شورای اسلامی و در روزنامه‌ها، مطالبی گفته می‌شود که مردم را تحريک می‌کند و وضعی را ايجاد می‌کند که خطر قريب‌الوقوع است. همين امروز عصر، عدۀ زيادی با شعارهای مخصوص، قصد هجوم به خانۀ ما را داشتند که پاسدارها مانع شدند و تا نزديکی منزل آمده بودند خانواده و بچه‌ها و نوه‌ها نالان و گريان، در حال اضطراب و ناراحتی کامل به سرمی‌برند و خود حقير مبتلا به مرض مهمی هستم که معلوم نيست بالاخره نجات حاصل شود؛ اغلب خونريزی مفصلی دارد که خود آن ممکن است باعث خطراتی شود و دائماً با دکتر و دوا و پرستار مشغول بودم و اکنون با اين سخت‌گيری فوق‌العاده نسبت به رفت و آمد که حتی خويشان نزديک هم مجاز نيستند، ادامۀ معالجه ممکن نيست و معلوم نيست عاقبت چه خواهد شد اکنون، شما را قَسَم می‌دهم به خدای لايزال و ارواح رسول اکرم و ائمۀ طاهرين و به روابط حسنۀ پنجاه‌ساله و ارادت قبلی که ادامه دارد، توجه فوری به حال ما بفرماييد و زکات قدرت و مقام را در اين موقع، ادا فرماييد! بحمدالله شما رهبر هستيد و ولايت فقيه داريد و می‌توانيد امر صادر فرماييد که اين تحريکات را در مجلس و نمازجمعه‌ها و در روزنامه‌ها و در مجالس، به‌کلی موقوف کنند اگر مقصود بی‌آبرو کردن بوده، به‌کلی حاصل گرديد و اگر مقصود سلب مرجعیّت است، به مقصود رسيدند. و اکنون، ادامۀ اين تبليغات دو ضرر مهم دارد و دوم، استفاده‌های راديوهای کذائی خارجی است که به‌نفع خود سوءِاستفاده می‌کنند و هر دو مطلب ملال‌آور و رنج‌افزاست. پس خواهش می‌کنم که امر فرماييد اين تبليغات را به همين مقدار اکتفا کنند که ديگر حاصلی جز ضرر ندارد.

 امروز، نقل کردند که آقای رفسنجانی گفته است که حقير در سه سال پيش از آمريکا پول برای انقلاب خواسته‌ام بوالله العلیّ العظيم، دروغ محض است. پس چرا در اين سه سال، اظهار نمی‌کردند؟ آقای مهدوی [کنی] اظهار کرده است که در صدد تجزیۀ آذربايجان بوده‌ام با اين حرف‌های بی‌حقيقت، تبليغات و تحريکات می‌کنند. ببينيد نتيجه چه خواهد شد؟ شما را به‌خدا، ما را به اين‌ها واگذار نکنيد جناب‌عالی خودتان تحقيق فرماييد و هرچه ثابت شرعی شود، بفرماييد عرض دوم اين‌که امر کنيد صحبت محاکمۀ ما را راکد بگذارند و اگر لازم باشد، خودتان شخصاً در وضع ما دخالت فرماييد. چنان‌چه قبلاً معروض کردم، فقط مهدوی آمده و چيزهايی به اين‌جانب گفته است و حقير نهی کردم. گفت: «از حرف شما اطاعت نمی‌کنند.» و اين‌جانب حرف‌های او را جدّی و قابل تصديق نگرفتم، زيرا خيلی احمقانه بود. لذا، در ذهنم ايجاد حالتی نکرد و متوجه لزوم اطلاع دادن نشدم. از اين اراجيف را مکرر در افواه شنيده بودم. مع‌ذالک، اگر قصور و تقصيری شده است که اطلاع نداده‌ام، استغفار می‌کنم و معذرت می‌خواهم و انشاءالله تعالی ديگر مشابه اين واقع نخواهد شد. در آينده منتظر دستورات جناب‌عالی در هر موردی که لازم باشد هستم که اطاعت شود.

اولاً، حقير در اين مدت، نسبت به شخص جناب‌عالی و مقام شامخی که داريد، وفادار بوده و هيچ مخالفتی نکرده‌ام و نخواهم کرد و انتقادهايی که از بعضی از گروه‌ها داشتم، موجب سوءِتفاهم قرار دادند.

ثانياً، امر فرماييد که محاکمۀ اين‌جانب که گفت‌وگو می‌کنند، راکد باشد؛ زيرا که در خصوص خود، هيچ اطمينانی ندارم که رسيدگی تحقيقی گردد. و علاوه، با اين‌که ما را خلع مقام کردند، ولی فتح اين باب به‌ضرر مقامات عالیۀ روحانیّت و به‌ضرر جمهوری اسلامی است و به‌نفع تبليغات خارجی و موجب اختلاف داخلی است و اگر زياد لازم می‌دانيد، جناب‌عالی خودتان شخصاً اين‌جانب را احضار فرماييد و رسيدگی کنيد و در مورد تمام اين اتهامات تحقيق فرماييد.

ثالثاً، رفت و آمد نزديکان ما را زياد سخت‌گيری می‌کنند و موجب اختلال امور داخلی می‌شود. دستور فرماييد که به‌اعتدال، رفتار و رفع کنند بالاخره اين‌جانب در اختيار جناب‌عالی هستم و هر امر و فرمايشی باشد، اطاعت کامل خواهم کرد، ولی به‌طوری‌که معروض شد که کارد به استخوان رسيده است، الغوث، الغوث، منتظر مراحم هستم که به‌وسيلۀ مطمئنی اجابت آن‌ها را اعلام فرماييد. اطال الله بقائکم والسلام عليکم و رحمته الله.

سیّد کاظم شريعتمداری

رونوشت: حجت‌الاسلام جناب آقای حاج سیّد احمد خمينی

۲۹/ ۲/۱۴۰۲

ناگفته نماند كه آقاي هاشمي رفسنجانی در كتاب خاطرات سال 61 خود در صفحه 65 به ارسال اين تلگراف از سوی آن مرجع بی مدافع به رهبر انقلاب اشاره كرده و رونوشت آن را هم ديده است.

.
مرحوم آيت اللّه حاج آقا رضا صدر (وصی معظم له و برادر امام موسی صدر و فرزند آیت الله العظمی سید صدرالدین صدر) كراراً براي رفع حبس نظری آيت اللّه العظمی شريعتمداري و يا حدّاقل اجازه دادن رهبر انقلاب برای معالجه آن مرجع مظلوم و نجات جانشان از بيماريشان كه مستلزم مداوا و عمل در خارج از كشور بود توسّط آيت اللّه آقاي حاج سيّد عبدالكريم موسوي اردبيلي و آيت اللّه آقاي حاج سيّد محمّد صادق لواساني به آيت اللّه خميني كه در جريان برخورد با ايشان بود. پيغام مي‏دادند، امّا پاسخ منفي بود و بنا به نقل آيت اللّه صدر حتّي‏ آیت الله خمینی جمله تندی نسبت به آیت الله شریعتمداری می گوید که به دلیل حفظ حرمت مرحومان خمینی و شریعتمداری بنده در اینجا از نقل ان معذورم.  

در همین راستا بود که مرحوم حضرت آیت الله العظمی سید محمد رضا گلپایگانی نامه ذیل را خدمت آیت الله خمینی ارسال کردند:

قم ـ تهران ـ شمارۀ ۱۳۴ ـ ۱۲۸ ـ ۱۵ ـ ۱

تهران ـ جماران

حضرت مستطاب آيت‌الله آقای خمينی دامت برکاته

با ابلاغ سلام، مزيد توفيقات را مسئلت دارم. آن‌چه بين حضرت‌عالی و آيت‌الله شريعتمداری ـ طاب ثراه ـ واقع شده، حکومت واقعی با خداوند متعال و ظاهرا ً هم با تاريخ می‌باشد. اميد است مصداق آیۀ کريمۀ «وَ نَزَعنا ما فی صُدُور هِم مِن غِلّ اِخواناً عَلی سُرُر مُتقابلين»  بشويد. فعلاً که خبر تأسف‌انگيز رحلت ايشان منتشر شده است، لازم دانستم ضمن ابراز نگرانی و تسليت، از جريان تجهيز که بدون تشييع و احترامات لازمه و تدفين مخفيانه در محل غيرِمناسب واقع شده، ابراز تأسف شديد بنمايم. انتظار دارم اکنون هم در حد ممکن، اهانت‌هايی را که به ايشان و مقام مرجعیّت شده، شخصاً تدارک فرماييد. اعلاءِ کلمۀ اسلام و مسلمين را از خداوند متعال مسئلت دارم.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته.

24 رجب ۱۴۰۶

 

مرحوم حضرت آیت الله العظمی  منتظری(اعلی الله مقامه) در اين باره می‌گويد:

يک روز، آقای ری‌شهری (آن‌وقت که وزير اطلاعات بود) آمده بود اين‌جا. گفت : « من الان منزل آقای گلپايگانی بوده‌ام. اين مطلب را به آقای گلپايگانی گفته‌ام، به شما هم می‌گويم: آقای شريعتمداری همين دو سه روز رفتنی است مبادا عکس‌العملی از خودتان نشان بدهيد.» در حقيقت، آمده بود تهديد کند من به او گفتم: «بالاخره آقای شريعتمداری يک مرجع است که تعداد زيادی از تُرک‌ها به ايشان علاقه دارند. من اگر جای امام بودم، در صورتی که آقای شريعتمداری فوت می‌شد، در مسجد اعظم يک فاتحه برای او می‌گذاشتم. با اين‌کار، مردم خوشحال می‌شدند و احساس می‌کردند که مسائل شخصی در کار نيست. به‌نظر من، فاتحه گرفتن برای ايشان يک کار عقلايی است.» گفت: «اين نظر شما را به بالا بگويم؟» گفتم: «بگو.» اين قضيه تمام شد. آقای ری‌شهری رفت. بعد هم آقای شريعتمداری از دنيا رفت. جنازۀ او را که شبانه آورده بودند، آقای حاج آقا رضا صدر خواسته بود بر او نماز بخواند، نگذاشته بودند. بعد از چند روز من رفتم جماران. ديدم آقای شيخ حسن صانعی و احمد آقا اين مطلب را دست گرفته‌اند که: «بله، منتظری می‌گويد امام برای شريعتمداری فاتحه بگذارد!» و اين‌کار را مسخره می‌کردند! تا اين‌که يک شب که ما با امام جلسه داشتيم، در آن جلسه همۀ مسؤلين، آقای هاشمی، آقای خامنه‌ای، آقای موسوی اردبيلی، آقای موسوی نخست‌وزير و احمد آقا هم بودند در ضمن صحبت‌ها، من اين مطلب را به امام گفتم که: «چه اشکال داشت طبق وصیّت آقای شريعتمداری که به آقای صدر گفته بودند تو بر من نماز بخوان، در آن نيمه‌شب اجازه می‌دادند آقای صدر بر آقای شريعتمداری نماز بخواند؟ اين به کجای انقلاب لطمه می‌زد؟ ولی حالا که نگذاشته‌ايد، آقای صدر همۀ اين جريانات و جريان بازداشتش را در يک جزوۀ هفتاد هشتاد صفحه‌ای نوشته است؛ خيلی هم محترمانه نوشته؛ به کسی هم توهين نکرده است. اما اين نوشته در تاريخ می‌ماند و بعد در آينده، حضرت‌عالی را محکوم می‌کنند، می‌گويند آقای خمينی نگذاشت به يک نفر مرجعی که رقيبش بود، نماز بخوانند.» (نقل از خاطرات مرحوم معظم له) 

 نقل از وبلاگ http://jahlemorakkab3.blogfa.com/

نوشته شده توسط افق در 1:34 |  لینک ثابت   • 

88/11/01

به کجا چنین شتابان

اکنون بیش از هفت ماه از  انتخابات پرماجرا و بحث برانگیز دهمین دوره ریاست جمهوری در عهد جمهوری اسلامی می گذرد و سیر حوادث، طعنه به رخدادهای مشابه تاریخی ایران و حتی سایر ملل با دوره هایی مشابه روند کنونی حاکم بر عرصه سیاسی و اجتماعی ایران می زند. مروری کوتاه و گذرا بر تناقضات و تقابل های متعدد بوجود آمده در این دوره سی ساله و بویژه دوره ده ساله اخیر، کارایی نظام حکومتی حاکم را به چالش کشیده و اکنون به نوعی قضاوت عامه را به سمت ناکارایی سیستم حکومتی موجود سوق داده است.  

انسداد اغلب مجاری انتقال کنش و واکنشهای مردمی به سیاستهای اعمال شده از سوی دستگاه حاکمه، از طریق اعمال نظارتها و دخالتهای فرا قانونی در انتخاباتهای متعدد اعم از ریاست جمهوری، مجلس شورای اسلامی، مجلس خبرگان و ...، ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و منتقد و مخالف زدایی در کلیه عرصه ها، خلق مصونیت های آهنین برای صنف خاص و تعریف وظایف و اختیارات غیر قانونی برای نهادهای قانونی تضمن کننده استقلال و امنیت کشور به نفع حفظ طبقه حاکم و استفاده ابزاری وسیع از دین در کشمکش های سیاسی، سوء استفاده های مالی و رانتی وسیع و ... اعتماد مردم را به حاکمیت به حداقل کاهش داده است.

 عملکرد دولتمردان در اداره کشور در حوزه های مختلف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اعم از سیاست داخلی و خارجی بویژه در دوره دولت نهم و بی کفایتی مجموعه حاکم در سامان دهی امور از یک طرف و حوادث حین و بعد از انتخابات از طرف دیگر جملگی نشانه هایی روشن از زوال عهد جمهوری اسلامی به سبک این دوره سی ساله است.

علیرغم چنگ زدن حاکمان بر دین مردم و سوء استفاده از احساسات دینی آنها در حوادث مختلف پیش رو، متاسفانه کاهش اعتماد و اعتقادات مردمی به واسطه رفتارهای ضد دینی حکومت ظاهرا دینی، به ناکارایی این روش ها منجر شده است. برقراری فضای شدید امنیتی و بستن کلیه وسایل ارتباط جمعی منتقد و مخالف و حبس و حصر آنها اگر چه در کوتاه مدت، سکون و سکوت ظاهری را در جامعه نشان خواهد داد ولی در حقیقت لایه های زیرین جامعه را به سازمان دهی و نافرمانی مدنی و بی اعتمادی مطلق به حاکمیت سوق خواهد داد و البته در چنین فضایی، شکل گیری هسته های شبه نظامی خشونت گرا دور از ذهن نخواهد بود.

آنچه در حال حاضر اجتناب ناپذیر می نماید، اصلاح مسالمت آمیز روند حاکمیتی و سیاستهای کنونی بر اساس خواست مردم و به صورت بازی دو سر برد تأمین خواستهای مردمی از یک طرف و دوام موقتی حکومت حاکمان و کناره گیری تدریجی آبرومندانه آنها از طرف دیگر و یا اعمال تغییرات بنیادین با احتمال اعمال خشونت از هر دو طرف و تحمیل هزینه های گزاف بر ایران و ایرانی با روی کار آمدن سیستمی است که در حال حاضر با توجه به نقش بازیگران موجود و بازیگران بالقوه خفته و ناظر در حال حاضر و البته بازیگران خارجی هیچ برنامه و پیش بینی درستی برای آن متصور نیست. صد البته هر دلسوز و منصفی راه اول را به عنوان مسیر اعتلای ملی و میهنی خود انتخاب خواهد کرد.

نوشته شده توسط افق در 0:11 |  لینک ثابت   • 

88/06/03

داد از بیدادگاه

نمایش مضحک و نفرت انگیز جلسه چهارم دادگاه سران حزب مشارکت که با بی آبرویی تمام  برگزار و در اغلب شبکه های سیمای کریه اقتدارگرایان به اکران عمومی در آمد بیش از آنکه اعتماد از دست رفته مردم به حکومت را باز گرداند بر شدت تنفر و انزجار جوانان و قاطبه فرهیختگان و نخبگان کشور نسبت به عملکرد ناصواب حاکمان اقتدار گرای مستبد افزود.

آنچه بر اعضا و برجستگان سیاسی حاضر در بیدادگاه در زندانهای قرون وسطایی حکومت مرتجعین رفته است شاید که پیغمبر خدا را نیز وادار به افشاگری بر علیه خدا نماید. چه رسد به انسانهایی زمینی با تعلقات خاطر دنیوی و طاقت محدود تحمل در برابر ناملایمات و شکنجه های روحی و جسمی. در صراحت و صداقت آنچه رفت می توان به قوانین جزایی و قضایی اغلب سیستم های قضایی رایج بین المللی و ملی کشور ها اشاره کرد که اعترافات این چنینی را به دلیل شرایط داخل زندان و محدودیت ها و محذوریتهای متهمان فاقد مشروعیت و غیر قانونی می دانند. البته قوانین موجود کشور نیز در حد تئوریک و بر روی کاغذ چنین محاکمات را به رسمیت نمی شناسد. لکن کدام قانون مدنی توسط اقتدارگرایان به نفع مصادره نگردیده است.

شخصیت ها و بزرگان حاضر در محکمه ظلم علوی نمایان بیش از آنکه به سبب شخصیت حقیقیشان مستوجب جلب حساسیت آحاد نخبگان و عوام ملت باشند به واسطه تعلق به طرز تفکری خاص در تعاملات ملت - دولت به عنوان نماد و جریان ماندگار مطرح هستند . اعترافات تحت فشار آنها اگر چه از طرف اکثریت جامعه پذیرفتنی و قابل باور نیست با این حال، حتی ندامت واقعی آنها و بازگشت از آرمانهای اصلاحی و انسانی و تبدیل تک تک عزیزان دربند به حسین شریعتمداری ها و حداد ها رکود و قصور و سکونی در حامیان فکر و اندیشه این جریان پدید نخواهد آورد.

طلب آزادی شعار همیشگی مردمان کشورهای جهان سوم است. آزادی در بیان اندیشه و انتخاب شیوه اجرایی در جامعه ما عملا با زنجیر استبداد مهار شده و نخبگان و اندیشه وران با تحقیر مرتجعین و خشونت گرایان به پیکرهایی بی روح و سرد و ساکت می مانند که نگاه آنها به سان بهت و شگفتی اصحاب کهف بعد از خواب طولانی مدت است. انگار که از دنیایی دیگر آمده اند. 

آنچه امروز در ایران می گذرد بیش از هر چیز ناپایداری شرایط سیاسی ایران را در مقطع کنونی نشان می دهد. صف آرایی شکل گرفته در سطوح بالای حکومت و التهابات کم رنگ شده با هر حادثه ای به اوج خواهد رسید و البته کنترل آن به آسانی نخواهد بود. جامعه دانشگاهی عملکرد ناصواب حاکمان را در اداره کشور بر نمی تابد و حرکت و داد خواهی دانشگاه استیصال حاکمان و حمایت مردمان را در پی خواهد داشت. اگرچه سردمداران نشان داده اند که برای حفظ قدرت به هر ابزاری و هر فعلی دست خواهند یازید اما آنچه مطرح است این است که تا کی و تا کجا؟ روزهای آینده جامعه ایرانی آبستن حوادث بزرگی خواهد بود و آه مظلومان به آرامی رخ خواهد نمود و آستانه اعمال قدرت نامشروع حکومت را نشان خواهد داد.

اما در مقطع کنونی و در برابر محاکمات پیش رو، از رهبران جنبش سبز بویژه آقایان موسوی و کروبی و خاتمی انتظار می رود سکوت را کنار گذاشته و به حمایت عملی و علنی از در بند شدگان بیگناه بپردازند و در این مسیر از راههای ابتکاری چون حمایت رسمی از معترفین تحت فشار و اعلام آمادگی جهت دستگیری، برگزاری تجمعات اعتراضی با حضور خود و حتی اعلام کفن پوشیدن وبه خیابان آمدن و ... استفاده کنند. چرا که سکوت آنان به تعبیر اقتدارگرایان عقب نشینی است و  شرایط به گونه ای است که اگر در ماجرای تیر خوردن حجاریان نماینده رهبری برای عیادت ایشان به بیمارستان می رفت اکنون نمایندگان رهبری در بیدادگاه از ایشان اعتراف گرفته به زعم خود بر تابوت اصلاحات آخرین خنجرهای مسموم خود را وارد می آورند باشد که چند صباحی بیشتر بر مسند نشستگان به ریاست خود دوام بخشند و هر گز چنین مباد.

 

 
نوشته شده توسط افق در 22:13 |  لینک ثابت   • 

88/05/25

فردای امروز ایران و ایرانی

ایران بعد از انتخابات 22 خرداد یکی از بی ثبات ترین و ناپایدارترین دوران های خود را می گذراند. رابطه دولت – ملت در پایین ترین نقطه ممکن از بعد از انقلاب 57 بوده, اعتماد دو طرفه در کم رنگ ترین و بی رونق ترین وضع خود قرار داشته، آشفته بازاری عجیب بر عرصه سیاسی و اجتماعی ایران حاکم است. دادگاههای فرمایشی و انتقام گیرانه به منظور ترمیم شکاف عظیم حادث شده ناشی از بی اعتمادی بوجود آمده و حذف بخش عظیمی از نخبگان، خاطره دادگاههای مشابه دوران سیاه استالین را در اتحاد جماهیر شوری سابق در اذهان یادآور می شود. البته تاریخ نه چندان درخشان قضای اسلامی ایران با حفظ تناسب قیاس دو کشور دست کمی از همسایه شمالی ندارد. تحدید، تهدید و تحقیر یکی از بزرگترین مراجع مسلم تاریخ شیعه در اوایل انقلاب و اعترافات تحت شکنجه بسیاری از جوانان و میان سالان روشنفکر این سرزمین در بیدادگاههای آن دوران اکنون به گونه ای دیگر در حال تکرار است.

حصار قدرت، چشم بصیرت و دل رأفت را چنان کور و کدر کرده که حتی یاران غار و رفقای گرمابه را نیز نمی شناسند. آنچه امروز توسط طیفی از قدرت مداران بر طیف دیگر از قدرت رانده شده می رود, شاید که تاوان همراهی و حتی سکوت قشر محکومی است که ظلم دیروز را دیدند و با سکوت و رضایت خود دم بر نیاوردند تا شاید سهمی بیش از آنچه در راه آرمان ملت در طبق گذاشته اند نصیب برند.

علی ایحال این فقط تعبیری احتمالی است و آنچه مهم است جان و مال و ناموس حال انسانها است که براحتی در بی اخلاقی های امروز جامعه، به صورت عریان بر همگان عرضه شده، واپسین پرده های حیا و عفاف نیز در هم دریده می شود. آنچه در بیدادگاهها و کشتارگاهها می گذرد، آشکارترین نوع بی حرمتی به محبوسین و محدود شدگان در مرزهای سرزمینی است و البته این داستان سری دراز دارد چرا که نمایندگان قاطبه ملت اگر چه قدرت حکومتی ندارند، اما پشتوانه آنان اذهان خلاق نخبگانی است که از همین مردم بوده و با مشاهده انبوه تناقضات و تظلم خواهی های کسان بسیار در اطراف خود بزرگ شده اند.

پرده دری و بی حیایی اصحاب قدرت در کشتارگاهها و بیدادگاهها، با افشاگری های غیر منتظره ای پاسخ داده می شود که دیر یا زود تقدس دروغین محصور بر گرداگرد مقدس مآبان را به آتش خواهد کشید و امید نا امید شدگان را به کور سویی روشن رهنمون خواهد شد و البته در پس امروز تاریک، سپیده دمانی پر طراوت بر مردمان این سرزمین  رخ خواهد گشود.

نوشته شده توسط افق در 1:36 |  لینک ثابت   • 

88/04/31

قسم حضرت عباس و دم خروس

ابفای جبری رئیس دولت نهم در سمت خود برای دوره چهار ساله که علی الظاهر با پشتوانه جمع آوری رای قاطع بوده است تصور مخالفت نهادهای حاکمیتی همسو با فرد مذکور را در تصمیم گیریهای رییس دولت در انتخاب معاونین دور از ذهن می نماید. چه اینکه این حق مسلم فردی است که معاونین خود را بر اساس سلیقه خود و به پشتوانه حمایت توده های مردمی حامی عملکرد شخص وی انتخاب نماید و در این راستا مخالفت هیچ مسئول غیر مسئولی قابل قبول و منطقی نیست و طبعاْ نباید به مخالفت ها ترتیب اثر داده شود ولو اینکه این مخالفت ها از جانب مقامات به اصطلاح عالی رتبه و مراجع و نمایندگان باشد. این افراد و شخصیت ها به پشتوانه رای مردمی رییس دولت به خود اجازه نمی دهند در اختبارات قانونی وی مداخله نمایند مگر آنکه از ضعف وی یا نداشتن پشتوانه و مشروعیت آن اطمینان داشته باشند. حامیان ادامه حیات سیاسی رییس دولت نهم با علم به عملکرد چهار ساله وی در پرونده هایی مانند پرونده مشایی و کردان و نحوه مواجهه وی با مجلس بر استمرار دوران ریاست وی اصرار داشتند و با تحمیل گرانترین هزینه ها بر سرنوشت ایران و ایرانی تداوم ریاست وی را برای چند صباحی تضمین نمودند. حال باید مطیع محض و حامی مطلق تصمیمات وکیل خودخوانده ای باشند که اکثریت خود را موکل وی نمی دانند.

نوشته شده توسط افق در 20:22 |  لینک ثابت   • 

88/04/14

انتخابات صدام

اندکی قبل از حمله امریکا به عراق و اشغال آن، طی انتخاباتی در عراق، صدام حسین با اکثریت قاطع آرا در سمت خود ابقا شد. علی القاعده حمایت ۹۹ درصدی شرکت کنندگان در آن انتخابات در واقع تثبیت مقام و موقعیت و عملکرد تاییدشدگان به شمار می رفت. با قطعیت یافتن حمله امریکا به عراق طی یک دوره چندین ماهه خبری از بسیج عمومی مردم در حمایت از حاکمان و دولت و ملت در بین نبود. تصور بر این بود که شاید در لایه های زیرین جامعه عراق احساسات ملی گرایانه در شرف تهییج است و در صورت حمله نمود عینی خواهد داشت. اما با حمله امریکا به عراق همگان شاهد بی تفاوتی و اتخاذ موضع بی طرفی از سوی قاطبه ملت عراق بودند و برخلاف نظر کارشناسان چنگ های نامنظم و غیرکلاسیک عملاْ هیچ مقاومتی در داخل شهرها صورت نگرفت. مردم در آن هنگان هر دو چشمشان گریان بود.  اشغال کشور از طرف اجنبی و حاکمیت دیکتاتوری خون آشام به مثابه افتادن در چاله و چاهی بودند که برخی عملاْ در ترجیح یکی بر دیگری واکنشی از خود نشان ندادند و فرجام کار آن شد که همگان دیدند.

نوشته شده توسط افق در 22:6 |  لینک ثابت   • 

88/03/13

ده دلیل برای رای دادن به موسوی از نگاه ابراهیم نبوی

اول: موسوی سرمنشاء اصلاح طلبی است، اساسا اندیشه اصلاح از او آغاز می شود و تمام بزرگان اصلاحات کارکنان دولت او بودند، سید محمد خاتمی، ابطحی، کرباسچی، مهاجرانی، همه و همه کسانی بودند که در دولت او تربیت شدند. بعدها موسوی با حذف جریان چپ حاشیه نشین شد. در تمام این سالها موسوی به عنوان نامزد اصلاح طلبان مطرح بود و هست، از انتخابات دوم خرداد تا انتخابات سوم تیر و انتخابات 22 خرداد. موسوی در تمام این سالها در قدرت حضوری بدون جنجال داشت، چنانکه می دانم منتقد دائمی حکومت بود و جز در دولت احمدی نژاد هم در دولت اصلاحات و هم در دولت کارگزاران که از نظر من سرمنشاء اصلاح طلبی بود، حضوری بی جنجال داشت.

دوم: از نظر من اصلاح طلبی نشانه ایدئولوژیک ندارد و در تعریف ادعاهای افراد نمایش داده نمی شود، بلکه به اراده و کردار سیاستمردان بازمی گردد. موسوی خواسته های اصلاح طلبان را مبنی بر تعادل در سیاست بین المللی، مراعات حقوق بشر و شهروندی، حق گردش اطلاعات و آزادی بیان و آزادی های سیاسی و عدالت در توزیع مجدد ثروت را مورد تاکید قرار داده است. به همین دلیل اصلاح طلب است. از سوی دیگر خاتمی رهبر جنبش اصلاح طلبی ایران، مهم ترین احزاب و گروههای اصلاح طلب ایران و هنرمندان و نویسندگان و گروههای مرجعی که به عنوان اصلاح طلب شناخته می شوند، او را اصلاح طلب خوانده و خودش در بیانیه اش تاکید کرد که منش اصلاح طلبی دارد. خاتمی بصراحت و بارها او را به عنوان نامزد اصلاحات معرفی کرد و علاوه بر تمام اینها جو عمومی کشور نیز او را به عنوان نامزد اصلاح طلبی که رودرروی نماینده محافظه کاران( احمدی نژاد) قرار می گیرد شناخته است. شعارهای او همانند دولت فرهنگی به جای فرهنگ دولتی نشانه ای ساده از نگاه اصلاح طلبانه اوست.

سوم:موسوی اصلاح طلبی راستگوست. یکی از مهم ترین مشخصه های موسوی این است که او نه تنها اصلاح طلب است، بلکه تصادفا در میان رهبران سیاسی ایران راستگو هم هست. او کاری را وعده می دهد که می تواند یا می خواهد بکند، او رای نمی خرد و وعده پرداخت پول نمی دهد، او به اعضای ستادش وعده وزارت نمی دهد چون می داند که فلان وزیر اصلا در مجلس هشتم رای اعتماد نمی تواند بگیرد، او پولی برای خرج کردن برای تبلیغاتش ندارد و به همین دلیل بسیاری از حامیانش کسانی هستند که نه تنها پولی بابت حمایت از موسوی نمی گیرند، بلکه هزینه و وقت و حیثیت خود را صرف انتخاب موسوی می کنند. موسوی نفت را به لرها و کویر را به اصفهانی ها و جنگل را به مازندرانی ها و پول نفت را به ایرانی ها و سهام عدالت را به تشنگان عدالت وعده نمی دهد، و اگر چیزی را هم وعده دهد، کاری است که می تواند بکند. موسوی همین که ما را در چهار سال از لجن احمدی نژادی بیرون بیاورد، کاری کرده است کارستان و این از او و تیم اش برمی آید، مردی که در سخت ترین روزهای ایران کاری کرد کارستان و همه چیز نشان می دهد که بهتر از گذشته شده است.

چهارم: موسوی از نظر من انتخابی مطلوب است چون پیروزی با او ممکن است، موسوی توانسته است با کمک جوانان کشور و مردم، موج سبز را به عنوان یک موج قوی پس از مدتها سکوت و سکون پس از چهار سال به راه بیندازد. " ما" با حمایت از موسوی امکان پیروزی بزرگ او را فراهم کردیم و این ممکن نبود، مگر با قابلیت های او، کوله باری از تجربه، همسری قابل و اندیشمند که اگر فراتر از خودش نباشد، همسان اوست و این توانایی شان را دو چندان می کند، پاکدستی و ساده زیستی که برای عموم مردم ما اهمیت دارد و از همه مهم تر روبرو قرار گرفتن با نامزد محافظه کاران که به نظر می رسد قافیه را از همین حالا باخته است. موسوی را انتخاب کردیم نه بخاطر اینکه برتری های بسیاری بر کروبی داشت، اگر چه این هم بود، اما، علت اصلی انتخاب موسوی قابلیت های او برای پیروزی در دور اول و بخصوص دور دوم است. موسوی را انتخاب کردیم چون مهم ترین مساله ما حذف و کنار گذاشتن دولت احمدی نژاد به عنوان یک خطر بزرگ جانی و مالی برای مردم ایران است و موسوی می تواند ما را از این خطر نجات دهد.

من شخصا به کروبی با ستاد موجودش احترام می گذارم، اما این ستاد نمی تواند رای اعتماد مجلس هشتم را براحتی بگیرد و از سوی دیگر بخش وسیعی از این ستاد فقط دکوراسیون انتخاباتی است. آقای کروبی هر روز سمرقندی را به خال هندوی خراسانی ها و بخارا را به لرها می بخشد، این آئین پیروزی نیست. پیروزی موجی می خواهد و اوجی. ما سبزها با زحمتی دو سه ساله، با تلاش هر روزه یک سال گذشته و با برنامه ریزی هر روزه موجی را ایجاد کردیم که دولت را نیز وادار به عقب نشینی کرد. این مشخصات موسوی بود که باعث شد که جز یزدی و مصباح و جنتی و نزدیکان احمدی نژاد هیچ یک از طرفداران سنتی دولت نهم و رهبری حاضر نشوند از احمدی نژاد حمایت کنند. این پیروزی روش درست " ما"، خاتمی و موسوی است. ما هم نیروهای مان را بسیج کردیم و هم دست خاتمی و موسوی را باز گذاشتیم تا بتوانند به جذب نیروی انتخاباتی بپردازند. این پیروزی بزرگ ماست. خیابان ها را ما گرفتیم. خیابان هایی که در انحصار احمدی نژاد و نیروی انتظامی بود.

پنجم: معین و کروبی نشان دادند که می خواهند رئیس جمهور اصلاح طلبان باشند، در نتیجه هر دو در دور قبل شکست خوردند و یحتمل دومی در انتخابات اخیر آرایی کمتر از موسوی و احمدی نژاد می آورد و شکست می خورد، اما موسوی و خاتمی رئیس جمهور اصلاح طلبان نبودند، آنان رئیس جمهور ایران بودند، آنان رئیس جمهور بسیجی ها و چادری ها و نمازخوان ها هم بودند و بسیجی ها، چادری ها و نمازخوانها هم وطنان عزیز ما هستند. اگر احمدی نژاد ساده لوحانه و بی اندیشه به سرنوشت این ملت، آبروی بلند جنگجویان دفاع از میهن را به ثمن بخص فروخت و چفیه آنان را دستمالی برای پاک کردن عینک دودی محافظانش تبدیل کرد، موسوی و خاتمی همواره احترام آن بزرگان را نگه داشتند. میرحسین موسوی تنها نامزد اصلاح طلبان نیست که انتظار داشته باشیم از صبح تا شب از حقوق بشر و نویسنده و حقوق زنان و آزادی فردی و آزادی اجتماعی حرف بزند، او حتما از همه این موضوعات مهم حرف می زند و زده است، اما مخاطب میرحسین مردم عادی این کشورند، همانها که وقتی فیلم شان را می بینیم ممکن است از خود سووال کنیم که اینها دیگر کجا زندگی می کنند؟ میرحسین موسوی سالها اینها را دیده است و باید که امروز هم آنها را ببیند، موسوی باید به اندازه تمام سفرهای استانی احمدی نژاد به شهرها و استانها سفر کند تا به مردمی که چهار سال وعده دروغ شنیده اند و دنبال ماشین رئیس جمهور دویده اند و سوژه تبلیغات سخیف مردکی کوته اندیشه و کوته بین شده اند، بفهماند که رئیس جمهور الزاما دروغگو نیست. و رئیس جمهور الزاما ساده لوح نیست و با آنان چون کودکان سخن نمی گوید. موسوی چهار سال باید وقت بگذارد تا زخم دل مردم را خوب کند.

ششم: میرحسین موسوی در دهه شصت نخست وزیر بود. همزمانی حضور او با دهه خشونت در کشورمان این سووال را در برخی دوستان ایجاد می کند که لابد دولت موسوی عامل همه خشونت های آن دهه بوده است. این تردیدها از آنجا افزون می شود که دوستان تحریمی که هنوز بدهی سنگین شان را در انتخابات نهمین رئیس جمهور به مردم نپرداخته اند، یک باره و به معجزتی سر از ستاد رقیب در می آورند، و یک باره شروع می کنند سووال کردن از دهه شصت انگار که نامزد خودشان متولد دهه هفتاد است. و انگار که هیچ کس از گذشته هیچ نمی داند. فارغ از هر چیز و هر کس دولت میرحسین موسوی در دهه شصت، از سه گروه اصلی تشکیل شده بود، تکنوکراتهای مذهبی، چپ های مذهبی و راست های طرفدار موتلفه و محافظه کار.

تکنوکراتهای مذهبی بعدا به کارگزاران ختم به خیر شدند، چپ های مذهبی اکثرا اصلاح طلب شدند و موتلفه ای ها، جریان اصولگرا- محافظه کار را تشکیل دادند. خشونت اعمال شده در دهه شصت، اعم از برخورد با هر نوع از مخالفان و خشونت اعمال شده در تابستان 67 هیچ ربطی به دولت موسوی نداشت، اداره سیستم قضایی و دادگاه انقلاب تا آمدن آیت الله شاهرودی در انحصار هیات های موتلفه بود و آنان بودند که سیستم قضایی را اداره می کردند. نکته اینکه در این میان جریانهایی مانند آقای کروبی بسیار تندرو تر از موسوی بودند، که طبیعتا آنها هم نقشی در این خشونت نداشتند. البته یادمان نرفته و نمی رود که خشونت دهه شصت خشونت یک دولت یا حکومت ظالم با یک گروه مظلوم قربانی نبود، بلکه خشونت دو گروه علیه همدیگر بود که نیروی غالب نیروی مغلوب را بیشتر کشت و آزار داد و راند. طبیعتا آنکه قدرت غالب یافت ظلم بیشتری کرد. داستانی تلخ بود که آغاز شد و جز باختن سرنوشت دیگری بر پیشانی اش ننوشته بودند. در این میان دولت موسوی به کار مردمان می پرداخت و از مقاومت میهنی حمایت می کرد و نمی گذاشت مردمان گرسنه بمانند.

هفتم: میر حسین موسوی فارغ از همه چیز، یک مدیر موفق بود. او قبل از انقلاب هم مدیر یک شرکت موفق بود و قبل از انقلاب هم یک روشنفکر خلاق بود. موسوی قبل از انقلاب هم مدرن بود و همه همکلاسی های دانشگاهش می دانند که او بیش از هرچیز یک تولید کننده فرهنگی بود، آثارش نگاه مدرن و امروزی به هنر و سینما داشت، از همین رو وقتی همفکرش سید محمد بهشتی مسوول سینمای ایران شد، سینمای ایران بسوی ایدئولوژیک شدن پیش نرفت، بلکه بسوی مدرن شدن پیش رفت.

میرحسین موسوی از نظر من یک مدیر موفق است، حتی اگر هیچ صبغه ای از دین نیز بر او نباشد باز هم یک مدیر موفق است و هر جای دنیا که برود مدیر موفق است. کارنامه اقتصادی او درخشان است و تقریبا هیچ اقتصاددانی نیست که معترف نباشد که سیاست های اقتصادی او در دوران جنگ، مردم ایران را از خطر قحطی و گرسنگی نجات داد. او بزرگترین جنگ پنجاه سال گذشته را با کمترین بحران اقتصادی اداره کرد. در حوزه مسائل سیاسی دوران موسوی پر از تنش بود، اما این تنش ناشی از دولت او نبود، انقلاب عامل اصلی تنش و خشونت سیاسی بود، اما کابینه او، تقریبا تنها کابینه ای بود که جمع نیروهای آن روز جمهوری اسلامی را فراهم می آورد، از راست های موتلفه تا چپ های مجاهدین انقلاب.

مهم این بود که میرحسین موسوی دولتش را خودش اداره می کرد و آیت الله خامنه ای به عنوان رئیس جمهور نقشی در دولت نمی توانست داشته باشد. اما مهم این است که اصولا خشونت دهه شصت ربطی به شخص و گروه خاصی ندارد، حتی به ایران هم ربط ندارد. آن دوران عصر خشونت بود و قضاوت بدون تصور به این مهم، قضاوتی بی پشتوانه است.

از نظر فرهنگی به نظر من دولت میرحسین موسوی با حضور خاتمی در وزارت ارشاد و کارمندانش( ابطحی، کیومرث صابری، تاج زاده، ستاری، خرازی، امین زاده، فریدزاده، بهشتی، انوار، خوشرو و بسیاری دیگر) و حضور محمد هاشمی در صدا و سیما توانست شکوفایی فرهنگی را بخصوص در عرصه هایی مانند سینما و گاه تلویزیون حمایت کند. آنچه موسوی و دوستانش کردند، سیاست رسمی دولت نبود. میرحسین موسوی کسی بود که قبل از انقلاب گروهش فیلم ساختند، در دوران انقلاب سینما مورد هجوم قرار گرفت و هفت سال پس از انقلاب، سینمای ایران با حمایت او جهانی شده بود و یکی از برترین سینماهای دنیا به حساب می آمد و این درست هم بود.

هشتم: زهرا رهنورد یک برگ برنده است، نه برگ برنده ای برای ما حامیان موسوی، بلکه برای زنان ایرانی و برای حیثیت ایرانیان. رهنورد چهره مخدوش شده زن ایرانی را که در دوران احمدی نژاد هزار بار بیشتر آسیب دیده می تواند نجات دهد. او هنرمندی مدرن، استاد دانشگاه و زنی صاحب نظر است. ما یک فرصت بزرگ داریم که این دو انسان والا و ارزشمند را کنار هم ببینیم. مطمئنم که تصویر رئیس جمهور جدید ایران دست در دست همسر هنرمندش می تواند تمام کراهت و سیاهی دست پس کشیدن احمدی نژاد را کمرنگ کند. حضور این دو در کنار هم بی تردید به معنای روشن همدلی رئیس جمهور جدید با مسائل زنان است.

نهم: کروبی مورد احترام من است، نه بخاطر توانایی هایش، بلکه بخاطر شکستن فضای تکروی و ایجاد یک حزب و ستاد نسبتا قوی برای انتخابات، او همتی والا دارد و این همت را می ستایم. اما شک دارم او اندازه رئیس جمهوری مناسب ایران امروز باشد، شاید گفته شود که احمدی نژاد رئیس جمهور بود پس دیگر هر کسی می تواند رئیس جمهور باشد، اما این مزید بر علت است، چرا که وقتی به چشم دیدیم اندازه نبودن رئیس جمهور چه بلایی سرمان می آورد، دیگر حق نداریم سراغ دیگرانی برویم که رئیس جمهور نمی توانند باشند. می خواهم بگویم حتی کرباسچی و مهاجرانی هم اندازه رئیس جمهورند، ولی صد حیف که کروبی با همه سجایای اخلاقی و شجاعتش چنین نیست، بخصوص در موقعیت جهانی.

گروهی از دوستان آدرس می دهند که چون ابطحی زمانی مسوول دفتر خاتمی بود، یا جمیله مهاجرانی همسر وزیر سابق خاتمی بود، یا عباس عبدی که هزار بار از اصلاح طلب بودن عبور و مرور کرد، یا محمد قوچانی که صد هزار بار نوشت که داعیه اصلاحات ندارد، و خود آیت الله کروبی که همواره در مجلس و پیش و پس از آن بارها اصلاحات را لعن و نفرین کرده است، اصلاح طلبند پس باید به کروبی رای داد. در حالی که اولا همه این افراد به این دلیل اهمیت دارند که خاتمی به آنان اعتبار داده است و دوم اینکه وقتی صاحب مجلس خودش پهلوی دست مان نشسته دیگر چه داعیه داریم که برویم به رئیس دفتر سابقش رای بدهیم ولی به خودش ندهیم؟ این چه استدلالی است؟ من بارها گفته ام و می گویم که این افراد بزرگان ما هستند، اما چون که صد آید نود هم پیش ماست، خاتمی دلیلی است که مدلول نمی خواهد. با این دلایل نمی شود به آیت الله کروبی عزیز رای داد.

فرق کروبی و موسوی این است که یکی شان آمده تا کار حزبی کند، اما موسوی آمده تا رئیس جمهور شود، کروبی موفق شده چهل نفر از اصلاح طلبان را با برنامه ای چهار ساله جذب کند، اما 960 نفر اصلاح طلب دیگر طرف موسوی هستند، فرق این دو ستاد فرق جنس اصلی و بدلی است، ستاد موسوی با وجود همه ضعف هایش چون پشتوانه مردمی دارد، توانسته موج بسازد، ولی ستاد کروبی نمی تواند، موج ساختن هنر می خواهد. و از همه گذشته فرق این دو ستاد دقیقا همان فرقی است که میان ساسی مانکن حامی کروبی است با محسن نامجوی حامی موسوی. البته، گفته باشم که استدلال من برای " ما" ست، برای ماهایی که می خواهیم به موسوی رای بدهیم، وگرنه اصولا پیشنهاد می کنم هر دو نامزد تا روز آخر در صحنه باشند و هیچ کس به دیگری بد وی بیراه نگوید و بدگویان را از خود برانیم. مساله این است که ما باید کنار هم باشیم چرا که احمدی نژاد همچنان قدرتی مهم است و هنوز نباید فریب تمام شدن شب و رسیدن سحر را داشته باشیم.

دهم: و آخرین حرف این که انتخابات را با استدلال آغاز می کنند، با منطق پیش می برند، برنامه می دهند، میثاق می بندند، حامیانی جمع می کنند، اما، در پایان کار شور و شوق و احساسات است که انتخابات را پیش می راند. دوستی دارم که دیروز نوشته بود که ما آن موج را ساختیم و آن جو را ساختیم و ساختن آن جو هنر است. او درست نوشته است.

ما، من و بسیاری از دوستداران آزادی و ایران و عدالت و ما مردم ساده، ما مرد نقاش را از خانه در آوردیم و از او خواستیم بیاید و شهرمان را رنگ بزند که از این همه سیاهی خسته ایم، ما از اهانت و تیرگی، از این بافت آزار دهنده زندگی خسته ایم، سبز می خواهیم تا نفس بکشیم، سرخ می خواهیم تا گرم شویم، زرد می خواهیم تا به آفتاب سلامی دوباره کنیم و آبی آسمان را می خواهیم. ما نمی خواهیم پیروز بشویم، ما پیروز شده ایم، شهرها در دست ماست. شهرها همین حالا هم زیر لایه خوشرنگی از سبز انتظار سرآمدن زمستان احمدی نژاد را می کشد. حالا می خواهیم هر ایرانی که کشورش را دوست دارد، دستانش را سبز سبز کند و دیوارهای شهر را رنگ کند، ما شهری پر از شور زندگی و رنگ می خواهیم، ما این روزها نیازمند شعر و شور و زندگی و فریاد هستیم تا صدای ساعت را بشنویم و آخرین لحظه ها را انتظار بکشیم، تا ده روز دیگر که صدای ایران را بشنویم که " احمدی نژاد" رفت، حالا دیگر می شود خندید. و چه خنده ها خواهیم زد.

نوشته شده توسط افق در 19:25 |  لینک ثابت   •